امامت و ولایت اهلبیت در احادیث
امامت و ولایت اهلبیت در احادیث
قرينه داخلي قراين خارجي
نص روایت دوازده خلیفه در کتب شیعه و سنی
آیاجابر بن سمره سوائي فرد مورد اطمینانی بوده
>ابن مهلب >ابن العربي مالکي >ابوحاتم ابن حبان >قاضي عياض >ابن حجر عسقلاني
امامت و ولایت اهلبیت در احادیث
قرينه داخلي قراين خارجي
نص روایت دوازده خلیفه در کتب شیعه و سنی
آیاجابر بن سمره سوائي فرد مورد اطمینانی بوده
>ابن مهلب >ابن العربي مالکي >ابوحاتم ابن حبان >قاضي عياض >ابن حجر عسقلاني
حديث «معرفت امام»
از احاديثي که شيعه و اهل سنت آن را نقل کرده و در مصادر حديثي خود آوردهاند، حديث ضرورت و لزوم معرفت امام است. اين حديث با تعبيرات گوناگون از پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله نقل شده است. در برخي از روايات، پيامبرصلي الله عليه وآله ميفرمايد: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»؛ «هر کس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلي از دنيا رفته است.» حال مقصود از معرفت امام زمان چيست؟ و مراد از امام زمان کيست؟ و معناي مرگ جاهلي کدام است؟ اينها سؤالهايي است که در اين مقاله مورد بحث قرار ميدهيم.
حديث دوازده خليفه
از جمله احاديث متواتر و صحيح نزد فريقين شيعه و اهل سنت، روايات دوازده خليفه است، رواياتي که پيامبرصلي الله عليه وآله در آنها امامان و خلفاي به حقّ بعد از خود را دوازده نفر معيّن کرده و صفاتي در حدّ عصمت و... بر آنها معيّن نموده است. اين روايات به جهت وجود آنها در اصحّ کتب فريقين و تصريح به صحّت آنها از سوي علماي هر دو مذهب، مشکل سندي ندارد، ولي آنچه احتياج به بحث دارد جنبه دلالت آن است.
از جمله مطالبي که به طور وضوح از اين احاديث استفاده ميشود، ضرورت وجود امام زمان و معصوم در اين عصر است. اينک اين حديث را از جوانب مختلف مورد بررسي قرار خواهيم داد.
نص روایت دوازده خلیفه در کتب شیعه و سنی
آیاجابر بن سمره سوائي فرد مورد اطمینانی بوده
بررسي اشکالات
از آنجا که عدّهاي نتوانستند در سند اين احاديث اشکال کنند، در صدد اشکال به جهات ديگر برآمدهاند:
الفاظ حديث
اين حديث در مصادر اهل سنت به تعبيرهاي گوناگون وارد شده است. اينک به برخي از آنها اشاره ميکنيم:
1 - محمّد بن اسماعيل بخاري به سند خود از ابن عباس نقل کرده که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «من خرج من السلطان شبراً مات ميتة جاهلية»؛[1] «هر کس از سلطنت حاکمي به اندازه يک وجب خارج شود، مرده است به مردن جاهليت.»
2 - مسلم بن حجاج به سند خود از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «من مات و ليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية»؛[2] «هر کس بميرد در حالي که بر گردنش بيعت نباشد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
3 - ابن حبان به سندش از پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «من مات و ليس له امام مات ميتة جاهلية»؛[3] «هر کس بميرد در حالي که براي او امام نباشد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
4 - طبراني به سندش از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «من مات و ليس عليه امام فميتته جاهلية...»؛[4] «هر کس بميرد در حالي که امام زمان خود را نشناخته مرگش مرگ جاهليّت است.»
[1] صحيح بخاري، ج 2، ص 13.
[2] صحيح مسلم، ج 6، ص 21و22.
[3] صحيح ابن حبّان، ح 44.
[4] المعجم الکبير، ج 10، ص 350.
راويان حديث از علماي عامه
جماعت بسياري از علماي اهل سنت اين حديث را با تعبيرات گوناگون نقل کردهاند که به ترتيب اسامي آنها را نقل ميکنيم:
1 - ابوداوود سليمان بن داوود طيالسي (م 204). [1] .
2 - حافظ عبدالرزاق (211). [2] .
3 - محمّد بن سعد (230). [3] .
4 - ابن ابي شيبه (234). [4] .
5 - ابوجعفر اسکافي (240). [5] .
6 - احمد بن حنبل (241). [6] .
7 - حميد بن زنجويه (251). [7] .
8 - عبداللَّه بن عبدالرحمن دارمي (251). [8] .
9 - محمّد بن اسماعيل بخاري (256). [9] .
10 - مسلم بن حجاج (261). [10] .
مقصود از «مرگ جاهليت»
در اينکه مقصود از مرگ جاهليّت چيست دو احتمال داده ميشود:
1 - مراد، مرگ در عصر جاهليت است. جاهليّتي که همراه با شرک و بتپرستي و اوهام و دوري از تمدّن اسلامي و کارهاي زشت و دوري از حقايق و معارف اصيل و ناب بوده است.
2 - مراد، مرگي باشد که توأم با جهل و ناداني است؛ يعني انسان اگر بدون معرفت به امام زندگي کند و بدون معرفت بميرد به مانند اين است که جاهل از دنيا رفته است.
در روايتي از امام صادقعليه السلام مرگ جاهليت در اين روايات به مرگ ضلالت تفسير شده است.
ابن ابي يعفور ميگويد: از امام صادقعليه السلام درباره قول رسول خداصلي الله عليه وآله: «من مات وليس له امام فميتته ميتة جاهلية» سؤال کردم که آيا مقصود از آن مرگ کفر است؟ حضرت فرمود: مرگ ضلالت و گمراهي است...[1] .
علامه مجلسيرحمه الله در تفسير اين حديث ميگويد: «شايد علّت عدول امامعليه السلام از تصديق کفر آنان به اثبات ضلالت بر ايشان، اين باشد که گويا سؤال کننده توهّم کرده که احکام کفر در دنيا؛ همانند نجاست و نفي نکاح و توارث و شبيه اين امور بر آنها جاري ميشود، لذا حضرت اين امور را نفي ميکند و براي آنان ضلالت از حق در دنيا و از بهشت در آخرت را ثابت مينمايد. و اين منافات ندارد که در آخرت آنان ملحق به کفار و مخلّد در آتش جهنّم باشند، همانگونه که ساير اخبار بر اين مطلب دلالت دارد.
و نيز احتمال دارد که توقف امام از اثبات کفر براي آنان به جهت آن است که شامل کساني از اهل سنت ميشود که مستضعف بوده و برايشان امامي نيست؛ زيرا در آنان احتمال نجات از عذاب وجود دارد...».[2] .
تأييد ميکند توجيه اول مجلسي را روايت ديگري که کليني به سندش از حارث بن مغيره نقل کرده که به امام صادقعليه السلام عرض کردم: آيا رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «من مات لا يعرف امامه مات ميتة جاهلية»؟ هر کس بدون معرفت امامش بميرد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است؟ حضرت فرمود: آري. عرض کردم: آيا مقصود جاهليّت مطلق است يا جاهليتي که فقط امامش را نميشناسد؟ حضرت فرمود: جاهليّت کفر و نفاق و ضلالت است.[3] .
[1] کافي، ج 1، ص 376و377.
[2] مرآة العقول، ج 4، ص 220.
[3] اصول کافي، ج 1، ص 377.
معرفت کدامين امام؟
با تأمّلي در مضمون احاديث پي خواهيم برد که مقصود از امامي که معرفتش واجب است و بدون آن، انسان به مرگ جاهليت از دنيا رفته است و به تعبير ديگر با خروج از سلطنت آن به اندازه يک وجب و يا با نداشتن بيعت او در گردن و... به مرگ جاهليت از دنيا رفته است، همان امام معصومي است که زمين هيچ زمان تا روز قيامت از وجود او خالي نيست، و اين مطلب را از چند طريق ميتوان به اثبات رسانيد:
>قرينه داخلي
>قراين خارجي
قرينه داخلي
در اين روايات اشاره به حکم شديد و تند براي کساني که تحت سلطه امام و حاکم اسلامي نيستند و يا او را نشناخته يا از طاعتش خارج شدهاند، کرده است. حکم به مرگ جاهليت، تعبيري است که با کفر سازگاري دارد. اين حکم براي موضوعي است که با اين حکم تناسب دارد. تناسب اين حکم با معرفت امام معصومي است که پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله از جانب خداوند متعال به بشر معرفي کرده است؛ همانگونه که اگر انسان پيامبر خود را نشناسد و از او اطاعت نکند به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.
آيا ممکن است کسي باور کند که عدم معرفت به حاکمي فاسق و فاجر و بي دين، انسان را به مرگ جاهليت از دنيا ببرد؟ آيا خروج به قدر يک وجب از سلطه امام فاسق و فاجر، سبب مرگ جاهليت است؟ پس ادله امر به معروف و نهي از منکر و نهي از رکون و ميل به ظالم چگونه تفسير ميشود؟ و....
قراين خارجي
با مراجعه به روايات ديگر و نيز برخي از آيات پي به مقصود و مراد از امام در اين روايات خواهيم برد. اينک به برخي از قراين اشاره ميکنيم:
الف) آيه اولي الامر
در تفسير آيه «اولي الأمر» به تفصيل اشاره کرديم که مراد از «اولي الامر» در اين آيه، افراد معصوم است، همانگونه که فخر رازي نيز در ذيل آيه به آن اشاره کرده است. در اين آيه، خداوند امر به اطاعت صاحبان امر و امارت و امامان داده است. و در اين احاديث، نهي از خروج از طاعت آنها کرده و خروج را در حکم مرگ جاهليت معرفي نموده است. و نيز امر به معرفت اين گونه امامان نموده است. لذا تفتازاني اين احاديث را با آيه «اولي الامر» مرتبط ساخته است.
ب) احاديث دوازده خليفه
پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله مطابق احاديث صحيح السند که در صحاح و مسانيد و سنن اهل سنت آمده، فرمود: «بعد از من دوازده امير و خليفه و امام خواهند آمد...». اين دوازده امام همان کساني هستند که در اين روايات امر به شناخت و معرفت آنها نموده و از خروج طاعتشان نهي شده است.
ج) تبيين اهل بيتعليهم السلام
از امام حسينعليه السلام درباره معرفت خدا سؤال شد، حضرت فرمود: «معرفة أهل کلّ زمان إمامهم الذي يجب عليهم طاعته»؛[1] «شناخت اهل هر زمان امامشان را، آنان که طاعتشان بر مردم واجب است.»
امام صادقعليه السلام فرمود: «نحن قوم قد فرض اللَّه طاعتنا، و انّکم لتأتمّون بمن لا يعذر الناس بجهالته»[2] «ما قومي هستيم که خداوند اطاعت از ما را واجب کرده است، و همانا شما به کساني اقتدا ميکنيد که مردم در جهالت به آنها، معذور نيستند.»
امام باقرعليه السلام فرمود: «انّما يعرف اللَّه عزّوجلّ و يعبده من عرف اللَّه و عرف امامه منّا اهل البيت»؛[3] «همانا خداوند عزّوجلّ را کسي ميشناسد و عبادت ميکند که خدا و امام از ما اهل بيت را شناخته است.»
امام صادقعليه السلام فرمود: «من عرفنا کان مؤمناً و من انکرنا کان کافراً»؛[4] «هر کس ما را شناخت مؤمن است و هر کس ما را انکار کرد کافر است.»
و نيز فرمود: «الإمام عَلَم بين اللَّه عزّوجلّ و بين خلقه، فمن عرفه کان مؤمناً و من انکره کان کافراً»؛[5] «امام نشانه هدايت بين خداوند عزّوجلّ و بين خلقش ميباشد، پس هر کس او را شناخت مؤمن است و هر کس او را انکار کرد کافر است.»
[1] بحارالأنوار، ج 23، ص 83، ح 22.
[2] پيشين، ج 96، ص 211، ح 13.
[3] کافي، ج 1، ص 181.
[4] همان.
[5] بحارالأنوار، ج 23، ص 88.
مقصود از «شناخت امام»
همانگونه که اشاره شد در برخي از روايات فريقين امر به معرفت و شناخت امام شده است و اينکه هر کس او را نشناسد با مرگ جاهلي از دنيا رفته است. حال ببينيم که مقصود از «شناخت امام» چيست؟
ميدانيم که مقصود از شناخت امام، معرفت به اسم و نسب و حسب و خصوصيات ظاهري او نيست، بلکه مقصود از شناختن امام، شناسايي او نسبت به مقامات و منزلتهاي او است. امام واسطه فيض تکوين و تشريع است. به واسطه او است که خداوند به مردم روزي ميدهد و زمين و آسمان ثابت ماندهاند. به واسطه او است که زمين بدون اضطراب به گردش خود ادامه ميدهد. او است که نفوس قابل را هدايت و رهبري ميکند. او است که واسطه تشريع و بيان کننده و توسعه دهنده شريعت است. او است که به جهت برخورداري از مقام عصمت، حافظ شريعت به طور عموم يا خصوص است. او است که به جهت تقرّب به سوي خدا و رسيدن به مقام ولايت اللّهي بر عموم افراد بشر ولايت دارد. او است که به نصّ الهي و به توسط پيامبر گراميصلي الله عليه وآله بر اين مردم به عنوان امام و خليفه و جانشين رسول خداصلي الله عليه وآله منصوب شده است. او است که به وجودش کفّار از تحريف دين مأيوس ماندند و....
مقصود از «مفارقت جماعت»
در برخي از روايات مربوط به اين باب، به اين مطلب اشاره شده است که هر کس از جماعت مفارقت کند به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.[1] مقصود به اين حديث چيست؟
پاسخ:
اولاً: صحّت سند اين گونه احاديث معلوم نيست.
ثانياً: بر فرض صحّت سند اين احاديث، احتمال زياد ميرود که اين احاديث با سندهاي صحيحش از طرف خلفا و حکّام جعل شده باشد؛ زيرا کساني که جعل حديث ميکردند سندهاي دروغين صحيح نيز اختراع مينمودند، يعني اخبار را به دروغ به اشخاص موثقي نسبت ميدادند تا مردم باورشان شود. و اين کار را به جهت سکوت مردم نسبت به ظلم خلفا و تخريب چهره اهل بيتعليهم السلام و مخالفان سياسي و اعتقادي دستگاه خلافت انجام ميدادند.
ثالثاً: با در نظر گرفتن قاعده تناسب حکم و موضوع، ميگوييم: بايد بين حکم که مرگ جاهليت است و موضوع که مفارقت جماعت است تناسبي باشد. با کمي تأمّل پي ميبريم که مفارقت از جماعت بر حق است که چنين حکمي شديد را در پي دارد، نه مخالفت و مفارقت از جماعتي از مردم گرچه بر باطل اجتماع کرده باشند. لذا است که اميرالمؤمنينعليه السلام در «نهج البلاغه» اهل جماعت را به خود و پيروانش تطبيق ميکند:
حضرتعليه السلام در حالي که مشغول ايراد خطبه بودند، مردي برخاست و عرض کرد: اي اميرالمؤمنين! مرا خبر ده از اهل جماعت، و از اهل تفرقه، و از اهل سنت و از اهل بدعت؟
امام فرمودند: اي واي! حال که اين سؤال را کردي گوش فرا ده و آنچه را ميگويم بفهم و باکي بر تو نباشد که از ديگري نيز سؤال کني.
اهل جماعت، من هستم و کساني که مرا پيروي کنند، هر چند کم باشند. همانا اين مطلب حق است و ناشي از امر خدا و دستور پيامبرشصلي الله عليه وآله.
اهل تفرقه، مخالفان من و پيروان من هستند، هر چند زياد باشند.
اهل سنت کسانياند که متمسک به چيزي شدهاند که خدا و رسولش آن را براي آنان سنت قرار داده، هر چند کم باشند.
اهل بدعت مخالفان امر خدا و کتاب خدا و پيامبرش ميباشند که به رأي خود و از روي هواي نفس خود عمل ميکنند، هر چند فراوان باشند...».[2] .
[1] المصنف، عبدالرزاق، ج 11، ص 330.
[2] کنز العمال، ج 16، ص 183و184.
مقابل مرگ جاهلي
از برخي روايات ديگر استفاده ميشود که در مقابل مرگ جاهلي، مرگ پيامبرگونه است، و اين نوع مرگ براي کساني است که تحت ولايت اميرالمؤمنين و يازده امام ديگر از ذريه او باشند. اينک به برخي از اين روايات اشاره ميکنيم:
1 - حاکم نيشابوري به سند خود از زيد بن ارقم و او از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «من اراد ان يحيي حياتي و يموت مماتي و يسکن جنّة الخلد التي وعدني ربّي، فليتولّ علي بن ابي طالب، فانّه لن يخرجکم من هدي و لن يدخلکم في ضلالة»؛[1] «هر کس ميخواهد که به نحو زندگي من زندگي کند و مرگش پيامبرگونه باشد، و در بهشت خلد که پروردگارم مرا وعده داده سکني گزيند، پس بايد تحت ولايت علي بن ابي طالب درآيد؛ زيرا او کسي است که شما را از هدايت بيرون نکرده و در گمراهي وارد نخواهد کرد.»
2 - ابن عباس از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «من سرّه ان يحيي حياتي و يموت مماتي و يسکن جنّة عدن التي غرسها ربّي، فليوال علياً من بعدي وليوال وليّه وليقتد بأهل بيتي بالأئمة من بعدي، فانّهم عترتي خلقوا من طينتي و رزقوا فهمي و علمي، فويل للمکذّبين بفضلهم من أمّتي القاطعين فيهم صلتي لا انالهم اللَّه شفاعتي»؛[2] «هر کس دوست دارد که همانند من زندگي کند و همانند من بميرد و در بهشت عدني که پروردگارم آن را کاشته سکني گزيند، پس بايد ولايت علي را بعد از من بپذيرد و مواليان او را نيز دوست بدارد، و به اهل بيت من اقتدا کند، کساني که امامان از بعد من هستند؛ زيرا آنان عترت منند، که از طينت من خلق شده و از فهم و علم من بهره بردهاند. پس واي بر کساني از امت که فضل آنها را تکذيب کنند و ارتباط مرا نسبت به آنها قطع نمايند. خداوند شفاعت مرا در حقّ آنها شامل نکند.»
[1] مستدرک حاکم، ج 3، ص 128.
[2] حلية الاولياء، ج 1، ص 86؛ تاريخ بغداد ج 4، ص 410؛ کنز العمال، ج 12، ص 103.
حضرت مهدي امام زمان ما
از اين احاديث استفاده ميشود که در هر زمان بايد امامي معصوم موجود باشد تا در ابتدا او را شناخته، سپس با او بيعت کنيم و تحت سلطه او قرار گيريم و او را به طور مطلق اطاعت نماييم. امامي که خروج از سلطه و طاعتش خروج از اسلام است، و مرگ در آن هنگام همانند مرگ جاهلي است. اين امام در اين عصر و زمان جز حضرت مهديعليه السلام فرزند امام حسن عسکريعليه السلام نيست؛ زيرا او آخرين امام معصوم از دوازده امامي است که رسول خداصلي الله عليه وآله از آمدن آنان تا روز قيامت خبر داده است. کساني که قوام دين به آنها وابسته بوده و بقا و عزّت آن نيز به وجود آنها گره خورده است.
روايات از طرق عامه
احاديث دوازده امام و خليفه بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله را اهل سنت در صحاح و مسانيد با سندهاي صحيح از جابر بن سمره و ديگران نقل کردهاند. اين احاديث به حدّي مورد توجّه فرقههاي اسلامي قرار گرفته که جاي هيچ شک و شبههاي را در آنها باقي نگذارده است. اينک به برخي از آنها اشاره ميکنيم:
1 - بخاري به سند خود از جابر بن سمره نقل کرده که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «يکون اثناعشر اميراً. فقال کلمة لم اسمعها فقال ابي: انّه قال: کلّهم من قريش»؛ «دوازده امير خواهد بود. آنگاه سخنيگفت که من آنرا نشنيدم. پدرم گفت: پيامبرفرمود: همهآنانازقريشند».[1] .
2 - مسلم به سندش از جابر بن سمره نقل کرده که گفت: با پدرم بر پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شديم، شنيديم که ميگويد: «انّ هذا الامر لا ينقضي حتي يمضي فيهم اثناعشر خليفة: قال: ثم تکلم بکلام خفي عليّ قال: فقلت لأبي ما قال؟ قال: کلّهم من قريش»؛ «اين امر منقضي نميشود تا آنکه دوازده خليفه در ميان آنان بگذرد. آنگاه تکلّم به کلامي نمود که بر من مخفي گشت، از پدرم سؤال کردم: رسول خدا چه گفت: پدرم در جواب گفت: همه آنها از قريشند».[2] .
3 - و نيز مسلم از جابر نقل کرده که از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم که ميفرمود: «لايزال امر الناس ماضياً ما وليهم اثناعشر رجلاً، ثمّ تکلم النبيصلي الله عليه وآله بکلمة خفيت عليّ فسألت ابي ماذا قال رسول اللَّه؟ فقال: کلّهم من قريش»؛ «دائماً امر مردم گذرا است تا آنکه دوازده مرد متولّي آنان گردند. آنگاه تکلم به کلمهاي کرد که بر من مخفي شد. از پدرم سؤال کردم که رسول خداصلي الله عليه وآله چه فرمود: گفت: همه آنها از قريشند».[3] .
4 - و نيز از جابر نقل ميکند که از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم که فرمود: «لا يزال الاسلام عزيزاً إلي اثنيعشر خليفة. ثم قال کلمة لم افهمها فقلت لأبي ما قال؟ فقال: کلّهم من قريش»؛ «هميشه اسلام عزيز است تا دوازده خليفه بر آنها حاکم شود. آنگاه کلمهاي گفت که من آن را نفهميدم، به پدرم گفتم: چه فرمود؟ گفت: همه آنها از قريشند».[4] .
5 - و نيز از جابر نقل کرده که فرمود: من با پدرم خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيديم، شنيدم که ميفرمايد: «لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً إلي اثنيعشر خليفة. فقال کلمة صمّنيها الناس فقلت لأبي ما قال؟ قال: کلّهم من قريش»؛ «هميشه اين دين نفوذ ناپذير و پابرجاست تا دوازده خليفه بيايد. آنگاه سخني گفت که مردم را با سر و صدا از گوش دادن به آن بازداشتند، به پدرم عرض کردم: حضرت چه فرمود؟ گفت: همه آنان از قريشند».[5] .
6 - سعد بن ابي وقّاص ميگويد: به جابر بن سمره نوشتم که خبر ده مرا به چيزي که از رسول خدا شنيدهاي. برايم نوشت: در روز جمعه، شبي که اسلمي رجم شد، از رسول خدا شنيدم که فرمود: «لا يزال الدين قائماً حتي تقوم الساعة او يکون عليکم اثناعشر خليفة کلّهم من قريش»؛ «هميشه دين قائم است تا قيام قيامت تا اينکه دوازده خليفه بر شما حکومت کنند که همه آنان از قريشند».[6] .
7 - طبراني از جابر نقل کرده که گفت: با پدرم نزد پيامبر بودم که فرمود: «يکون لهذه الأمة اثناعشر قيّماً، لايضرّهم من خذلهم. ثمّ همس رسول اللَّه بکلمة لم اسمعها فقلت لأبي: ما الکلمة الّتي همس بها النبيّصلي الله عليه وآله؟ قال: کلّهم من قريش»؛ «براي دين امّت دوازده قيّم است، خذلان مردم به آنها ضرر نميرساند. آنگاه آهسته سخني گفت که من آن را نشنيدم. به پدرم گفتم: اين سخني که پيامبر آهسته فرمود چه بود؟ گفت: همه آنان از قريشند».[7] .
8 - و نيز جابر نقل ميکند که پيامبر فرمود: «لا يزال هذا الأمر ظاهراً علي من ناواه لا يضرّه مخالف ولا مفارق حتي يمضي من امّتي اثناعشر خليفة من قريش»؛ «هميشه اين دين نفوذناپذير و پابرجا و غلبه کننده بر مخالفين خود است تا آنکه دوازده حاکم مالک آن گردند. آنگاه مردم شلوغ کرده، سخن گفتند، لذا من نفهميدم که بعد از «کلّهم» چه فرمود، از پدرم سؤال کردم، گفت: همه آنان از قريشند».[8] .
9 - احمد بن حنبل نيز از جابر بن سمره نقل کرده که رسول خداصلي الله عليه وآله در خطبهاي که براي ما ايراد کرد، فرمود: «لا يزال هذا الأمر عزيزاً منيعاً ظاهراً علي من ناواه حتي يملک اثناعشر کلّهم. قال: فلم افهم ما بعد قال. فقلت لأبي ما قال؟ قال: کلّهم من قريش»؛ «اين دين دائماً نفوذناپذير است تا دوازده خليفه بيايد. آنگاه سخني فرمود که من نفهميدم و مردم با صداي بلند ضجّه زدند. به پدرم گفتم: حضرت چه فرمود؟ گفت: فرمود: «کُلّهم من قريش».[9] .
10 - در حديثي ديگر جابر ميگويد: بعد از سخن پيامبر مردم تکبير گفته و ضجّه زدند....[10] .
11 - و نيز از جابر نقل کرده که رسول خداصلي الله عليه وآله براي ما در عرفات و بنابر نقلي ديگر در منا خطبهاي خواند، و فرمود: «لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراً حتي يملک اثناعشر، کلّهم. ثم لغط القوم وتکلّموا فلم افهم قوله بعد (کلّهم). فقلت لأبي: يا ابتاه! ما بعد کلّهم؟ قال کلّهم من قريش»؛ «هميشه اين امر نفوذ ناپذير و غالب است تا آنکه دوازده نفر حاکم شوند، همه آنها در اين هنگام سر و صدا کرده و هياهو نمودند، لذا نفهميدم که بعد از «کلّهم» چه فرمود: از پدرم پرسيدم که پيامبر چه فرمود؟ گفت: «کلّهم من قريش».[11] .
12 - و نيز از پيامبر نقل کرده که فرمود: «لا يزال هذا الدين عزيزاً منيعاً... إلي اثنيعشر خليفة. قال: فجعل الناس يقومون ويقعدون»؛ «اين دين نفوذناپذير و پابرجا است... تا دوازده خليفه بيايند، آنگاه مردم شروع کردند به بلند شدن و نشستن».[12] .
[1] صحيح بخاري، ج 8، ص 127، کتب الأحکام، باب الاستخلاف، ح 7223.
[2] صحيح مسلم، ج 6، ص 3؛ شرح صحيح مسلم، ج 12، ص 201.
[3] همان.
[4] صحيح مسلم، ج 6، ص 3.
[5] صحيح مسلم، ج 6، ص 4.
[6] پيشين.
[7] المعجم الکبير، ج 2، ص 196، ح 1794.
[8] همان، ح 1796.
[9] مسند احمد، ج 5، ص 93، ح 20923.
[10] پيشين.
[11] مسند احمد، ج 5، ص 99.
[12] همان.
روايات از طرق شيعه
همين مضمون با اختلافي جزئي در مصادر شيعه نيز به چشم ميخورد.
1 - اصبغ بن نباته ميگويد: از حسن بن عليعليهما السلام شنيدم که ميفرمود: «امامان بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله دوازده نفرند، نه نفر آنها از صلب برادرم حسين است، و از جمله آنهاست مهدي اين امت».[1] .
2 - زراره ميگويد: از امام باقرعليه السلام شنيدم که ميفرمود: «نحن اثناعشر اماماً منهم حسن وحسين ثم الأئمة من ولد الحسينعليهم السلام»؛ «ما دوازده اماميم که از جمله آنها حسن و حسين است، سپس امامان از اولاد حسينعليهم السلام».[2] .
3 - امام حسينعليه السلام از رسول خداصلي الله عليه وآله سؤال کرد: «يا رسول اللَّه! هل يکون بعدک نبيّ؟ فقال: لا انا خاتم النبيين، لکن يکون بعدي ائمة قوّامون بالقسط بعدد نقباء بني اسرائيل»؛ «اي رسول خدا! آيا بعد از شما پيامبري خواهد بود؟ حضرت فرمود: خير، من خاتم انبيايم، لکن بعد از من اماماني خواهند بود که قيام کننده به قسطاند، عدد آنها به تعداد نقيبان بني اسرائيل است».[3] .
4 - حضرت زهراعليها السلام ميفرمايد: از پدرم شنيدم که ميفرمود: «الأئمة بعدي عدد نقباء بني اسرائيل»؛ «امامان بعد از من به تعداد نقيبان بني اسرائيلند؛ يعني دوازده نفر».[4] .
5 - امام صادقعليه السلام فرمود: «منّا اثناعشر مهدياً»؛ «از ما است دوازده مهدي».[5] .
6 - امام سجادعليه السلام ميفرمايد: «انّ اللَّه خلق محمداً وعلياً واحد عشر من ولده من نور عظمته، فاقامهم اشباحاً في ضياء نوره يعبدونه قبل خلق الخلق، يسبحون اللَّه ويقدّسونه وهم الائمة من ولد رسول اللَّهصلي الله عليه وآله»؛ «همانا خداوند محمّد و علي و يازده نفر از اولاد او را از نور عظمت خود خلق نمود. آنان را در شبههايي در پرتو نور خود قرار داد که خدا را قبل از خلقت خلق، عبادت ميکردند. او را تسبيح گفته و تقديس مينمودند، و آناناند امامان از اولاد رسول خداصلي الله عليه وآله».[6] .
7 - امام عليعليه السلام در حديثي طولاني چنين فرمود: «فانّ لهذه الأمة اثناعشر اماماً هادين مهديين، لايضرّهم خذلان من خذلهم»؛ «... همانا براي اين امّت دوازده امام هدايتگر هدايت شده است کسي که در صدد خواري آنها باشد به آنان ضرر نميرساند».[7] .
8 - جابر بن عبداللَّه انصاري ميگويد: «دخلت علي فاطمةعليها السلام وبين يديها لوح فيه اسماء الاوصياء من ولدها، فعددت اثني عشر احدهم القائم، ثلاثة منهم محمّد واربعة منهم عليّ عليهم السلام»؛ «بر حضرت فاطمهعليها السلام وارد شدم در حالي که مقابل او لوحي با اسماي اوصياي از فرزندانش مکتوب قرار داشت، آنها را شمردم دوازده نفر بودند، يکي از آنها قائمعليه السلام بود، و سه نفر محمّد و چهار نفر علي».[8] .
9 - شيخ صدوق به سندش از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «انا سيّد النبيين وعلي بن ابي طالب سيّد الوصيين، وانّ اوصيائي بعدي اثني عشر، اوّلهم علي بن ابي طالبعليه السلام وآخرهم القائمعليه السلام»؛ «من سيد انبيا وعلي بن ابي طالب سيد اوصيا است. و همانا اوصياط بعد از من دوازده نفرند: اوّل آنها علي بن ابي طالب و آخر آنها قائم است».[9] .
[1] کفاية الأثر، ص 223، باب 30، ح 1.
[2] کافي، ج 1، ص 533، باب 184، ح 16.
[3] مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 300.
[4] کفاية الأثر، ص 197، باب 28، ح 6.
[5] کمال الدين، ج 2، ص 388، باب 33، ح 14.
[6] کافي، ج 1، ص 530، باب 184، ح 6.
[7] کمال الدين، ج 1، ص 297، باب 26، ح 5.
[8] من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 180، ح 5408.
[9] عيون الاخبار الرضاعليه السلام، ج 1، ص 64، ح 31؛ اعلام الوري، ص 396.
امامان دوازده گانه در تورات
ابن کثير گويد: در توراتي که در دست اهل کتاب است موضوعي آمده که معناي آن چنين است: «خداوند متعال ابراهيم(ع) را به وجود اسماعيل(ع) بشارت داد و فرمود: اسماعيل را زيادتي بخشم و نسل او را گسترده گردانم و در بين آنان دوازده نفر از بزرگان و فرزانگان قرار دهم.»
و گويد: «ابن تيميه گويد: اينان که به وجودشان بشارت داده شده، همان است که در حديث جابر بن سمره آمده و مقرر گرديده تا در ميان امت پراکنده باشند و اينکه قيامت برپا نگردد مگر آنکه موجود شده باشند، و بسياري از يهودياني که به اسلام مشرف شده اند، اشتباه کرده و پنداشته اند آنان همان کساني اند که فرقه رافضه [شيعيان دوازده امامي] به سوي آنان دعوت کرده و از ايشان پيروي مي کنند.»[1] .
مؤلف گويد: بشارت مورد اشاره در «سفر پيدايش» تورات امروزين، باب [17، شماره 18 - 20] اصل عبري چنين است:
قي ليشماعيل بيرختي أوتو قي هفريتي أوتو قي هربيتي بمئود شنيم عسار نسيئيم يوليد قي نتتيف لگوي گدول.»[2] .
ترجمه: اسماعيل را مبارک ساخته و جداً او را بهره مند و پربار و کثير و گسترده گردانم، دوازده عدد امام از او پديد آيد و او را به امت بزرگ و عظيمي تبديل خواهم کرد.
اين بخش از تورات اشاره به آن دارد که، مبارکي و پرباري و کثرت افراد تنها در نسل اسماعيل(ع) است.
واژه «شنيم عسار» يعني: دوازده نفر، که لفظ «عسار» در اعداد ترکيبي که معدود آن مذکر باشد، مي آيد و معدود در اينجا «نسيئيم» و مذکر است و با اضافه شدن «يم»[3] در آخر آن معناي جمع مي دهد. مفرد آن «ناسي» يعني: امام و پيشوا و رئيس است.[4] .
و اما سخن خداوند به ابراهيم(ع) در همان بخش نيز، يعني عبارت «في نتنيف لگوي گدول»، واژه «في نتنيف» مرکب است از «في» که حرف عطف است، و «ناتن»که فعل است و به معناي: قرار مي دهم، و «يف»که ضمير است و در آخر فعل آمده به اسماعيل(ع) باز مي گردد، يعني: او را [چنين]قرار مي دهم.[5] و اما لفظ «گوي» به معناي امت و مردم است، و «گدول»[6] به معناي «کبير و عظيم»[7] و تمام جمله يعني: «او را امت کبير و بزرگي گردانم.»
از مجموع اين فقره روشن مي گردد که مقصود از «کثرت و برکت» در نسل اسماعيل(ع) دقيقاً؛ رسول خدا محمد(ص) و اهل بيت آن حضرت(ع) مي باشند، و آنانند که دنباله و امتداد نسل اسماعيل(ع) هستند. زيرا، خداوند متعال به ابراهيم(ع) فرمود: از سرزمين نمرود خارج شده و به شام برود. آن حضرت نيز، همراه با همسرش ساره و لوط به فرمان خدا هجرت کردند و در سرزمين فلسطين فرود آمدند.
خداوند متعال ثروت ابراهيم(ع) را بسيار فزوني بخشيد. ابراهيم گفت: «خداوندا من با اين مال بدون اولاد چه کنم؟» خداي متعال به او وحي کرد: «من فرزندان تو را به قدري کثير و بسيار گردانم که به تعداد ستارگان باشند.» در آن زمان هاجر کنيزک ساره بود و او را به ابراهيم(ع) بخشيد، هاجر از ابراهيم(ع) باردار شد و اسماعيل(ع) را براي او به دنيا آورد. سن ابراهيم(ع) در آن حال 86 سال بود.[8] .
قرآن کريم در ضمن دعاي ابراهيم(ع) و درخواست او از خداي متعال، به اين حقيقت روشن اشاره کرده و مي فرمايد: ابراهيم گفت:
ربَّنا إنّي أَسکَنتُ مِن ذُرّيّتي بِوادٍ غَير ذي زَرعٍ عِندَ بَيْتک المُحرّم ربَّنا لِيُقيموا الصَّلاه فَاجْعَل أَفئِده مِنَ النّاس تَهوي إليهم وَ ارْزُقهم مِن الثَّمراتِ لَعلَّهم يَشکرون[9] ؛پروردگارا! من برخي از ذريه خود را در بياباني خشک، در کنار خانه محترم تو جاي دادم تا نماز را به پاي دارند. پروردگارا! دلهائي از مردمان را به سوي آنان بگردان و آنان را از ثمرات روزي ده باشد که سپاس گويند.
اين آيه کريمه تأکيد مي کند که ابراهيم(ع) برخي از ذريه و نسل خود را که اسماعيل و فرزندان متولد او در مکه بودند، در کنار خانه خدا جاي داد و از خداي متعال درخواست کرد تا رحمت و هدايت بشر در طول تاريخ را بر عهده ذريه و فرزندان او قرار دهد، خداوند نيز دعوتش را پذيرفته و آن را در نسل او، محمد(ص) و دوازده امام(ع) قرار داده است.
امام باقر(ع) در اين باره فرموده است: نَحنُ بَقيّه تِلکَ العِتره وَ کانَت دَعوه ابراهيم لَنا؛ ماييم بقيه آن [ذريه و] عترت و دعاي ابراهيم(ع) براي ما بود.[10] .
[1] تاريخ ابن کثير، ج 6، ص 249 - 250.
[2] عهد قديم، سفر التکرين، باب 17، ش 20، ص 23-23.
[3] المعجم الحديث: عبري عربي، ص 316.
[4] همان، ص 360.
[5] همان، ص 84 و 317.
[6] المعجم الحديث، عبري - عربي، ص 317-84.
[7] همان.
[8] تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 25-24، نشر مؤسسه نشر فرهنگ اهل البيت(ع)، قم.
[9] سوره ابراهيم، آيه 37.
[10] آنچه در اصل عبري تورات و تعليقه آن آمده، آن را از مقاله استاد احمد الواسطي در مجله توحيد نشريه سازمان تبليغات اسلامي، تهران، ش 54 [ص 128-127] نقل کرديم.
ترجمه جابر بن سمره سوائي
عمده روايات دوازده خليفه از طريق جابر بن سمره سوائي است که تنها با پنجاه سند در مصادر اهل سنت از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل شده است. حال به ترجمه و شرح حال او اشاره ميکنيم:
ابن اثير ميگويد: «جابر بن سمرة بن جنادة بن جندب بن حجير بن رئاب بن حبيب بن سواءة بن عامر بن صعصعه عامري، سوائي... کنيه او ابوخالد يا ابوعبداللَّه است... او پسر خواهر سعد بن ابي وقاص، و مادرش خالده دختر ابي وقاص است...».[1] .
قرطبي ميگويد: «از پيامبرصلي الله عليه وآله احاديث بسياري روايت کرده است».[2] .
ابن حجر عسقلاني از او نقل ميکند که: با پيامبرصلي الله عليه وآله بيش از هزار بار نماز گزاردم...».[3] .
[1] اسد الغابه، ج 1، ص 488.
[2] استيعاب، ج 1، ص 224.
[3] الاصابة في تمييز الصحابه، ج 1، ص 542.
تصحيح حديث
حديث دوازده خليفه را ميتوان از چند طريق تصحيح نمود:
>وجود حديث در صحاح
>وجود حديث در کتبي که حول صحاح نوشته شده است
>تصريح بر صحت حديث
>وجود حديث در کتابهايي که التزام به نقل حديث صحيح دادهاند
>تصحيح احاديث
وجود حديث در صحاح
الف) وجود حديث در صحيح بخاري.[1] .
ب) وجود حديث در صحيح مسلم.[2] .
ج) وجود حديث در صحيح ترمذي.[3] .
د) وجود حديث در سنن ابوداوود.[4] .
[1] صحيح بخاري، کتاب الأحکام، باب الاستخلاف.
[2] صحيح مسلم، کتاب الامارة، باب الناس تبع لقريش.
[3] صحيح ترمذي، کتاب الفتن، باب ما جاء في الخلفاء.
[4] سنن ابي داوود، کتاب المهدي، ح 4280 -4279.
وجود حديث در کتبي که حول صحاح نوشته شده است
الف) وجود حديث در «الجمع بين الصحيحين»، از محمد بن فتوح حميدي.[1] .
ب) وجود حديث در «الجامع بين الصحيحين»، از صالح احمد شامي.
ج) وجود حديث در «تجريد الصحاح»، از عبدري.
د) وجود حديث در «المستدرک علي الصحيحين»، از حاکم نيشابوري.[2] .
[1] الجمع بين الصحيحين، ج 1، ص 337.
[2] المستدرک علي الصحيحين، ج 3، ص 715، شماره 6586.
تصريح بر صحت حديث
الف) ترمذي بعد از نقل حديث ميگويد: «هذا حديثٌ حسنٌ صحيحٌ».[1] .
ب) فضل بن روزبهان ميگويد: «آنچه از احاديث در شأن دوازده خليفه وارد شده، صحيح بوده و در صحاح ثابت است...».[2] .
ج) ناصرالدين الباني در «سلسلة الاحاديث الصحيحة» اين حديث را از طرق مختلف و با مضامين متفاوت نقل کرده و در چند مورد تصريح به صحّت سند آن نموده است.[3] .
[1] الجامع الصحيح، ج 4، ص 438، ح 2230.
[2] دلائل الصدق، ج 2، ص 314.
[3] سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 1، ص 719، شماره 376.
وجود حديث در کتابهايي که التزام به نقل حديث صحيح دادهاند
الف) وجود حديث در صحيح ابن حبّان؛
او ميگويد: «چون مشاهده کردم که طرق اخبار زياد است و شناخت مردم به روايات صحيح کم... لذا روايات صحيح را آوردم تا حفظش براي متعلّمين آسان گردد».[1] .
ب) وجود حديث در «مسند احمد».
[1] صحيح ابن حبّان، ج 1، ص 102.
تصحيح احاديث
در اين قسمت رجوع شود به «مسند احمد» پنجاه جلدي، با تحقيق، که محقق آن در ترجمه جابر بن سمره سوائي بيست و پنج حديث از احاديث جابر بن سمره درباره احاديث دوازده خليفه را تصحيح سندي کرده است. همين محقق نيز چند سند از سندهاي ابن حبان در صحيح او را تصحيح سندي کرده است.
راويان حديث از عامه
احاديث دوازده خليفه از تعداد زيادي از علماي اهل سنت نقل شده است، اينک به اسامي برخي از آنها اشاره ميکنيم:
1 - بخاري.[1] .
2 - مسلم.[2] .
3 - ترمذي.[3] .
4 - ابوداوود.[4] .
5 - احمد بن حنبل.[5] .
6 - طيالسي.[6] .
7 - طبراني.[7] .
8 - بيهقي.[8] .
9 - بغوي.[9] .
10 - ابن منظور.[10] .
11 - ابن اثير.[11] .
دلالت حديث
از مجموعه روايات «دوازده خليفه» استفاده ميشود که اين حديث در ضمن خطبه مهمي بوده که رسول اکرمصلي الله عليه وآله آن را در اواخر عمر خود ايراد فرموده است. و بنابر نقل برخي ديگر از روايات، خطبه در سرزمين عرفات در حجة الوداع ايراد شده است؛ خطبهاي که پيامبرصلي الله عليه وآله در آن، وصيّت معروف خود که همان تمسک به کتاب و عترت بوده را ذکر کرده است. وصيتي که از آن به خوبي حتمي بودن وجود مردي از اهل بيت در کنار قرآن که اهليت براي تمسک داشته باشد، استفاده ميشود. اين عترت همان امامان معصومي هستند که پيامبر اولين نفر از آنان را در همان حجة الوداع در سرزمين خم به مردم معرفي نمود و او کسي غير از علي بن ابي طالبعليه السلام نبود.
همانگونه که آيات، يکديگر را تفسير و تبيين ميکنند و ناطق به يکديگرند، روايات نيز چنيناند، و لذا ميتوانند يکديگر را شارح و مفسّر باشند. اين سه روايت؛ يعني احاديث دوازده خليفه، حديث ثقلين و حديث غدير که همگي در حدّ تواترند ميتوانند معرّف يکديگر باشند، به اين بيان که: دوازده نفر از عترت پيامبرصلي الله عليه وآله که از قبيله قريش و بني هاشمند، خلفا و اميران و امامان اين امت تا روز قيامتند، که در رأس آنها علي بن ابي طالب ميباشد.
اين سه نوع حديث در اين جهت اشتراک دارند که اشاره به آينده امت اسلامي دارند، اين احاديث نه تنها خبر از يک واقعيت تاريخي که بعد از وفات آن حضرت اتفاق ميافتد، دارد، بلکه به جهت اهميّت دادن پيامبر به آن؛ خصوصاً آنکه در اواخر عمر آن حضرت ايراد شده، به نوبه خود دلالت بر حقيقت مهمّي دارد که دربردارنده وظيفه سنگيني بر دوش امت اسلامي است، وظيفهاي که به طور حتم و يقين با عمل به آن، مردم به هدايت رسيده و از ضلالت و گمراهي نجات مييابند، همان هدفي که در حديث ثقلين به طور وضوح و آشکارا به آن تصريح شده است. و اين نقطه اساسي است که هر شخص بايد آن را مورد توجه قرار دهد.
در حديث ثقلين که بعداً راجع به آن بحث خواهيم کرد، اشاره شده: «انّهما لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض»؛ «اين دو هرگز از يکديگر جدا نميشوند تا در کنار حوض کوثر به پيامبر بازگردند.» و نيز آمده است: «ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدي ابداً»؛ «اگر به کتاب و عترت هر دو تمسک کنيد هرگز بعد از من [رسول] گمراه نميشويد.» از اين فقرات حديث به خوبي استفاده ميشود که در هر زمان از اين گونه افراد که همان معصومان از عترت پيامبرند يک نفر موجود است، و تا کنون يازده نفر آمدهاند، در نتيجه يک نفر باقي ميماند که همان امام دوازدهم مهدي موعودعليه السلام است. و از آنجا که امامان تا روز قيامت از دوازده نفر بيشتر نيستند و در هر زمان از بعد از عصر رسالت پيامبر بايد يکي از آنها وجود داشته باشند، در نتيجه: از جمع بين اين احاديث به خوبي استفاده ميشود که بايد امام دوازدهم حضرت مهديصلي الله عليه وآله الآن وجود خارجي داشته باشد.
نکات حديث
از مجموعه احاديث دوازده خليفه نکاتي چند استفاده ميشود:
1 - امامان و خلفاي بعد از رسول اکرمصلي الله عليه وآله منحصر در دوازده نفرند.
2 - زمين تا مادامي که يکي از امامان بر روي آن است باقي بوده و از سکون و آرامش برخوردار است.
3 - امر دين اسلامي منقضي نميشود تا آنکه اين دوازده نفر در خارج وجود پيدا کنند؛ گرچه به طولاني شدن عمر دوازدهمي از آنها بينجامد.
4 - با وجود آنها دشمنان اسلام قدرت بر محو اسلام و نابودي آن ندارند.
5 - مقصود به عزّت اسلام با وجود آنها در صورت حکومت و سلطنت آنها نيست، بلکه مقصود عزت اسلام به وجود بقاي آنها است. آري عزّت مطلق اسلامي تنها در دولت حضرت مهديعليه السلام تحقّق خواهد يافت.
6 - امامت و خلافت اين دوازده نفر پياپي خواهد بود.
اوصاف دوازده امام
اشاره شد که به قرينه حديث ثقلين و حديث غدير که در حجّة الوداع از پيامبر صادر شده است، ميتوانيم پي به مصداق احاديث دوازده خليفه ببريم، به اينکه آنان کساني غير از اهل بيت عصمت و طهارت نيستند. اين معنا را با تأمّل و دقّت در مفهوم خود روايات دوازده خليفه نيز ميتوانيم به دست آوريم؛ زيرا در اين روايات مضاميني؛ از قبيل: «کلّهم من قريش»، «خليفه»، «بقاء الاسلام عزيزاً بهم»، «قيام الدين بهم»، «قيّمون علي الأمّة»، «خذلان البعض لهم» و «تعريضهم للمعاداة» و... وجود دارد که هر يک از آنها به تنهايي ميتواند مبيّن مصداق حقيقي دوازده امام که همان دوازده نفر از ذريه پيامبر معصوماند باشد. اينک به بيان هر يک از اين صفات ميپردازيم:
>کلهم من قريش
>خليفه
>بقاء الاسلام عزيزا بهم
>قيام الدين بهم
>لا يضرهم من خذلهم
کلهم من قريش
اين جمله تصريح دارد به اينکه تمام دوازده نفر از طايفه قريشند. و لذا تمام مذاهب کلامي اسلامي بر اين اتفاق دارند که شرط است امام از قبيله قريش باشد. و از آن جهت که اين دوازده نفر پياپي بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله ميآيند؛ همانگونه که ظاهر روايات به قرينه کلمه «بعدي» است، لذا نميتوان بر امامي غير از ائمه از اهل بيت حمل نمود.
خليفه
در برخي از روايات اشاره به پياپي آمدن دوازده خليفه بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله دارد، خليفه از ماده خلف به معناي جانشين است، هر کس نميتواند جانشين رسول خدا باشد، کسي چنين است که همانند او از مقام عصمت برخوردار است، و آنان کساني غير از دوازده معصوم از اهل بيت رسول خداصلي الله عليه وآله نيستند. خليفه واقعي کسي است که همانند رسول خداصلي الله عليه وآله بر امّت ولايت داشته و هدايتگر آنان به راه مستقيم و متن واقع باشد؛ خواه در ظاهر و بالفعل زمام امور مسلمين به او واگذار شده باشد يا چنين نباشد.
بقاء الاسلام عزيزا بهم
در برخي از روايات به اين نکته اشاره شده که اسلام به وجود اين دوازده نفر بقاي با عزت دارد؛ يعني آنان هستند که موجب عزّت و سربلندي اسلام خواهند بود؛ زيرا با عمل کردن به دستورات آن و تبيين صحيح و درست از آن، همه را به سوي اسلام ناب سوق داده و سبب خوشبيني مردم نسبت به آن گشتهاند، نه آن خلفايي که نه تنها عامل به دستورات اصيل اسلام نبودهاند، بلکه مردم را نيز به منکر و کفر و زندقه دعوت کردهاند.
قيام الدين بهم
اين جمله به اين نکته اشاره دارد که اين دوازده نفر در موقفي قرار دارند که دين به وجود آنها قيام دارد، اگر آنها نبودند از دين خبري نبود. نيز همانگونه که اسلام و دين تا روز قيامت باقي است آنها هم باقي بوده و پرچمدار دين تا روز قيامتاند، اين افراد کساني غير از دوازده نفر از ذريه معصوم رسول خدا نيستند که اوّل آنها علي بن ابي طالبعليه السلام و آخر آنان حضرت مهديعليه السلام است.
اين تعبير نيز دلالت دارد بر اينکه اين دوازده نفر بايد داراي بلندترين درجه از علم دين و عمل بر وفق آن را داشته باشند تا صلاحيّت حفظ دين و هدايت مردم را داشته باشند.
لا يضرهم من خذلهم
در برخي از روايات چنين آمده: «کساني که در صدد خواري آنان برآيند نميتوانند هيچ گونه ضرري را به آنان وارد کنند». و نيز از برخي روايات ديگر استفاده ميشود که آنها با انواع و اقسام دشمنيها روبهرو خواهند شد، و به هر نحو ممکن گروهي در صدد مقابله و مبارزه با آنها برخواهند آمد تا نورشان را که همان نور حق است خاموش کنند. ولي هرگز نميتوانند کوچکترين ضرري را به آنها برسانند. هرگز نميتوانند از اهداف اساسي و مهمّ آنها در حفظ دين و نگهداري اسلام ناب جلوگيري کنند.
با ملاحظه اين موارد و صفات ديگر که در روايات آمده پي خواهيم برد به اينکه تنها مصداق اين گونه احاديث همان دوازده امام معصوم از ذريه رسول خدايند؛ زيرا آنان بودند که اين صفات به تمامه در وجودشان منطبق گشته بود. آنان خليفه واقعي پيامبر و کساني بودند که پرچمدار اسلام ناب در طول عمر خود بودند، که دشمنان با تمام معارضات و مبارزات بر ضدّ آنها هرگز نتوانستند نور آنها را خاموش کنند.
آنان کساني بودند که در عصر خود همه نوع اذيت و آزار را از حاکمان مشاهده کردند و با وضع فجيع عدهاي به زندان رفته و برخي مسموم شده و برخي نيز با فجيعترين وضع به شهادت رسيدند، ولي هرگز دست از تبيين حقّ و اسلام ناب برنداشته و در عين حال از عزّت و عظمتشان ذرهاي کاسته نگشت، بلکه روز به روز بر محبتشان در قلوب مسلمين واقعي افزوده گشت.
آنان کسانياند که از بعد وفات رسول خداصلي الله عليه وآله تا کنون باقي بوده و با ادامه حيات و طول عمر امام دوازدهم، اين خطّ خلافت و امامت تاکنون ادامه يافته و تا روز قيامت نيز باقي خواهد بود، گرچه به جهاتي در پشت ابر و پرده غيبت به سر ميبرد.
اين مطلب تأييد ميشود به اينکه جماعتي از علماي اهل سنت؛ همانند عبد المحسن بن حمد العبّاد، «مهدي موعود» را خليفه دوازدهم از خلفايي قرار دادهاند که پيامبرصلي الله عليه وآله در اين روايات به آنها اشاره کرده است.[1] .
[1] عقيدة اهل السنة و الأثر في المهدي المنتظر.
تحقيقي در کلمه «خليفه»
در متن برخي از روايات دوازده خليفه؛ همانند احاديث صحيح مسلم و ديگر احاديث چنين تعبيري به چشم ميخورد: «اثنا عشر خليفة»، معناي خليفه چيست؟
در کتب لغت آمده است: «خلف فلان فلاناً في اهله، اذا قام بمؤونتهم»؛ «فلان شخص جانشين فلان شخص در بين اهلش شد. هنگامي گفته ميشود که قيام به وظايف اهل او کند.» و خليفه به کسي اطلاق ميشود که جانشين کسي شود که قبل از اوست تا قيام به امر او کند. و خلافت به معناي نيابت از غير است، يا به جهت غايب بودن آن غير، و يا به جهت مرگ او، و يا عجز او و يا به جهت تشريف....[1] .
لفظ خليفه در کاربرد قرآن و احاديث، در صورتي که اضافه به چيزي نشده، ظهور در خلافت الهي دارد. خداوند ميفرمايد: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»؛[2] «همانا من در روي زمين جانشيني قرار ميدهم.» و نيز ميفرمايد: «يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ»؛[3] «اي داوود! همانا ما تو را جانشين خود در روي زمين قرار داديم.»
خلافت در تعبير شارع بلکه متشرّعه از قداست خاصي برخوردار است. خلافت در اصطلاح آنان دربرگيرنده معناي جلال و جمال و عظمت است. در اصطلاح ديني، خليفه رسول خداصلي الله عليه وآله کسي است که بر اساس خير و عدل و ارزشهاي انساني حکم ميکند؛ زيرا سلطنت او به سلطنت الهي مرتبط است. خليفه نميتواند از روشي که خداوند آن را ترسيم کرده تخطّي کند. وظيفه او اقامه حقّ و عدل و دفع باطل است. او وظيفه دارد که نفوس را تهذيب کرده و عمل به کتاب و سنت نمايد. هر کس از اين راه و روش خارج شود خليفه نخواهد بود، بر خلاف لفظ امير، حاکم و سلطان که اين معنا در آنها گنجانيده نشده است.
به همين جهت است که اماميه معتقدند به اينکه: خلافت منصبي الهي است و نيابتي است از جانب خداوند متعال که بدون جعل الهي امکانپذير نيست. شاهد اين مطلب غير از حکم عقل، نصّ آيات قرآن و روايات نبوي است. خداوند متعال ميفرمايد: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، «يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ»، و خطاب به حضرت موسيعليه السلام ميفرمايد: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً...»، در اين آيات خداوند، جعل امامت و خلافت را به خودش نسبت ميدهد و حقّ خود ميداند.
ابن هشام نقل ميکند: «بني عامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند، حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت نمود و رسالت خود را بر آنها عرضه کرد. شخصي به نام بحيرة بن فراس به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض کرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بيعت کنيم، آنگاه تو بر دشمنانت غالب شوي، آيا ما بعد از تو در امر خلافت حقّي داريم؟ حضرت فرمود: امر خلافت و امامت و جانشيني من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار ميدهد...».[4] .
اين نکته که هر گاه لفظ خليفه در قرآن يا روايات به طور مطلق به کار رفت مقصود خلافت الهي است، از برخي روايات نيز استفاده ميشود؛ زيرا در برخي احاديث فريقين شيعه و سنّي درباره حضرت مهديعليه السلام ميخوانيم: «انّه خليفة اللَّه»؛[5] «همانا مهدي خليفه خداوند است.»
[1] کتاب العين، ماده خلف؛ جمهرة اللغة، ج 4، ص 265؛ لسان العرب، ج 9، ص 82؛ مفردات راغب، ص 156.
[2] سوره بقره، آيه 30.
[3] سوره ص، آيه 26.
[4] سيره ابن هشام، ج 2، ص 32؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 84؛ سيره حلبي، ج 2، ص 3.
[5] سنن ابن ماجه، ج 2، ص 519؛ مسند احمد، ج 5، ص 277.
التفات به چند امر
در اينجا لازم است که به چند نکته اشاره کنيم:
مکان
در رابطه با مکان بيان اين حديث روايات مختلفاند: برخي از آنها زمان آن را در حجةالوداع، روز عرفه، در عرفات معرفي کرده،[1] و برخي ديگر ميگويد: خطبه در سرزمين مني ايراد شده است،[2] و در برخي از روايات اشاره شده که در مسجد بوده است، و تعدادي از روايات نيز از ذکر مکان ساکت است. آيا پيامبر در يک مکان اين حديث را بيان کرده است يا در چند مکان؟
احتمالي که ترجيح داده ميشود آن است که پيامبرصلي الله عليه وآله در تمام مواضعي که در روايات به آنها اشاره شده اين حديث را ايراد فرمودهاند. آنچه مسلّم است اينکه اين حديث در حجةالوداع يا بعد از پايان يافتن آن هم ايراد شده است، حجةالوداعي که در آن پيامبرصلي الله عليه وآله خبر از نزديک بودن رحلت خود داده بود. در نتيجه حضرت، وصيّت بر اين دوازده نفر نموده است؛ گرچه بخاري، روايت را مجمل ذکر کرده و سخني از محلّ ايراد آن به ميان نياروده است.
[1] مسند احمد، ج 5، ص 93.
[2] همان، ص 99.
سؤال نکردن از اسامي افراد
دأب مسلمانان اين بود که از بزرگ و کوچک مسائل حتي در اثناي سخنراني از پيامبر سؤال ميکردند، اين روايات خبر از امري اعتقادي، علمي که سعادت آينده جامعه اسلامي را تضمين ميکند ميدهد، ولي در هيچ کدام از آنها اشاره نشده که کسي از پيامبر در رابطه با اسامي آنها سؤال کرده باشد، لذا حديث از جهت مصداق در غالب مصادر حديثي اهل سنت مبهم آمده است. جالب توجه آنکه طبق برخي روايات، عدهاي از قريش در مدينه بعد از بازگشت از حجةالوداع، به خدمت حضرت رسيدند و از وضعيت بعد از اين دوازده خليفه سؤال کردند ولي باز سؤال از اسامي اين دوازده نفر در آن روايات به ميان نيامده است. آيا معقول است که هيچ يک از مسلمانان در حجةالوداع يا بعد از بازگشت از آن در مدينه از مصداق دوازده امام و اسامي آنها سؤال نکرده باشند؟ هرگز؛ زيرا دأب صحابه؛ خصوصاً در آخر عمر حضرت چنين نبود. امّا چرا و چگونه در اين روايات بيان نشده است؟ ممکن است که دست قوي مخالفين اهل بيت که نميخواستند امامت آنها را ببينند به اين روايات دراز شده و نگذاشتند که مردم از بيان مصداق و اسامي آنها مطلع شوند. گرچه در مباحث پيشين مصداق و اسامي اين دوازده نفر را که همان اهل بيت معصوم پيامبرند، به کمک روايات ديگر؛ همچون حديث غدير و ثقلين به دست آورديم ولي طيف مخالف، حديث را مبهم گذاردند، و لذا براي کنترل آن عمدتاً از کانال شخصي که از دسته خودشان بود؛ يعني جابر بن سمره حديث را منتشر ساختند.
کلهم من قريش
چگونه اين جمله بر راوي مخفي شده است. کمتر روايتي است که به اين جمله اشاره نکرده باشد که جابر بن سمره ميگويد: کلام پيامبر را نفهميدم، از پدرم سؤال کردم، گفت: حضرت فرمود: همه آنها از قريشند. آيا واقعاً پيامبر اين جمله را گفته است؟ يا اينکه تعبير ديگري داشته، ولي راوي جمله را به طور عموم که شامل تمام قبائل قريش شود بيان کرده است؟ اين احتمال وجود دارد.
قندوزي حنفي ميگويد: «عبارتي که در روايات آمده که پيامبر فرمود: «کلّهم من قريش» موضع شک و ترديد است؛ زيرا همه ميدانند که قريش چه خصومتهايي نسبت به بني هاشم علي الخصوص خط امامت اهل بيت عصمت و طهارت داشته است. با ملاحظه مواقف آنها يقين پيدا ميکنيم که عبارتي را که جابر بن سمره به جهت شلوغ کردن عدهاي نشنيده يا نفهميده، همان «کلّهم من بني هاشم» است، آن گونه که در برخي از روايات آمده است،[1] ولي از آنجا که قريش موافق با خلافت آنها نبود لذا نگذاشت جمله اصلي به گوش مردم برسد. همچنين ممکن است که پيامبر هر دو را ذکر کرده باشد؛ يعني «کلّهم من قريش، کلّهم من بني هاشم» ولي ذيل آن از غالب مردم مخفي داشته شده است. و نيز ممکن است که «کلّهم من عترتي» بوده باشد. شاهد اين مطلب اين است که اگر کلامي را که پيامبر ذکر کرده «کلّهم من قريش» است، اينکه براي قريش ناخوشايند نيست تا سر و صدا کرده و جلسه پيامبر را بر هم زنند، لذا احتمال قوي است که جمله پيامبرصلي الله عليه وآله چيزي به نفع بني هاشم و اهل بيت بوده که نگذاشتند به گوش مردم برسد، و در عوض آن را به نفع خود تبيين کردند.
آري اينها همان کساني بودند که بعدها از لشکر اسامة بن زيد تخلّف کرده و نيز در روز پنجشنبه چند روز قبل از وفات پيامبر که خواست وصيّت نامه خود را مکتوب سازد نگذاشتند بنويسد؛ زيرا مطابق تصريح و اعتراف عمر بن خطّاب حضرت قصد داشت که نام اهل بيت را به عنوان اوصياي بعد از خود در وصيّت خود مکتوب سازد که عمر مانع شد....[2] .
[1] ينابيع المودة، ج 2، ص 315، ح 908.
[2] شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 12، ص 21.
بر هم زدن جلسه
همانگونه که در روايات مشاهده نموديم، بعد از آنکه پيامبرصلي الله عليه وآله به امامان و خلفاي بعد از خود اشارهاي کردند گروهي جلسه را بر هم زده و سخنان پيامبر را نامفهوم گذاشتند و به تعبير جابر بن سمره سوائي: من نفهميدم که پيامبر چه گفت، چرا چنين کردند، چرا برخي سر و صدا کردند؟ چرا برخي تکبير گفتند؟ چرا برخي ضجّه زدند و برخي بلند شدند و نشستند؟
با اندک تأملي در جوانب قضيه پي به اصل ماجرا و هدف آنان از اين کار ميبريم، گروهي از قريش که از قبل براي به انحراف کشاندن خلافت به نفع خود نقشهها داشتند در صدد بودند که نگذارند مطلبي از پيامبر در اين باره به ميان آيد تا همه برنامههاي آنها بر هم بريزد. آنان ميدانستند که پايان عمر پيامبر نزديک است و اين آخرين حجّ پيامبرصلي الله عليه وآله به نام حجّةالوداع است، آنان احتمال زياد ميدادند که پيامبر در ملأ عام سخن از جانشيني خود بگويد، لذا در مجلس پيامبر در دستههاي مختلف مترصّد بودند تا نگذارند پيامبر به هدف عالي خود برسد، و آنها را از خلافت محروم کند، و لذا تا سخن پيامبر را که مربوط به امارت و خلافت و امامت بعد از خود است را شنيدند هر گروهي با طرفند خاصي جلسه را بر هم زدند تا کسي نفهمد که پيامبر چه فرمود. لذاست که جابر بن سمره ميگويد: از پدرم که نزديک بود سؤال کردم که پيامبر بعد از ذکر دوازده خليفه چه فرمود؟ او گفت که پيامبر فرمود: «همه آنها از قريشند». و بنابر نقل قندوزي حنفي، پيامبر فرمود: «همه آنها از بني هاشماند». ولي خوشبختانه عمل پيامبر که علي را با دست در روز غدير خم بلند کرد، نقشه آنها را نقش بر آب کرد.
تحير اهل سنت در تفسير احاديث
علماي اهل سنت از آن جهت که اعتقادي به خطّ خلافت و امامت اهل بيت ندارند، در تفسير اين روايات و تطبيق آنها متحيّر ماندهاند، و لذا هر کسي به نوعي مصداق را مشخص کرده است به نحوي که حديث را به حدّ معمّا رساندهاند، اينک به برخي از تفاسير و تطبيقها اشاره ميکنيم:
>ابن مهلب
>ابن العربي مالکي
>ابوحاتم ابن حبان
>قاضي عياض
>ابن حجر عسقلاني
ابن مهلب
«من نديدم کسي را که در اين حديث به قطع برسد، آيا امارت آنها پشت سر هم است يا در يک زمان همه ادّعاي امامت ميکنند؟ گمانم بر اين است که پيامبر خبر از امور عجيب و غريبي از فتنهها داده که بعد از او تحقّق مييابد و مردم در يک وقت به دوازده دسته متفرّق ميشوند».[1] .
پاسخ:
اين تحيّر شديد از آنجا ناشي شده که نخواستهاند ولايت اهل بيتعليهم السلام را بپذيرند و دست از خلافت خلفا بردارند، گرچه روايت دلالتي صريح و واضح دارد.
[1] فتح الباري، ج 13، ص 182.
ابن العربي مالکي
او در شرح خود بر صحيح ترمذي در ذيل حديث دوازده خليفه ميگويد: «ما خلفاي بعد از رسول خدا را به شمارش درآورديم. آنگاه حدود چهل نفر از خلفاي بني اميه و بني عباس را برمي شمارد، سپس ميگويند: اگر بخواهيم دوازده نفر از آنها را حساب کنيم تا به سليمان بن عبدالملک ختم ميشود، و اگر بخواهيم به لحاظ واقع بنگريم به بيش از پنج نفر از آنها ميتوانيم اشاره کنيم که خلفاي اربعه و عمر بن عبد العزيزند، لذا به نظر ما حديث معنا و مفهوم مشخّصي ندارد....[1] .
پاسخ:
اولاً: همانگونه که در جواب رأي اول اشاره کرديم، اين تحيّر به جهت تعصب خاص نسبت به خلفاي خود و دوري از اهل بيتعليهم السلام است.
ثانياً: در روايات به صفاتي اشاره شده که هرگز قابل انطباق بر خلفاي بني اميه و بني عباس نيست، همانگونه که قبلاً به آن اشاره شد.
[1] شرح ابن العربي بر سنن ترمذي، ج 9، ص 68و69.
ابوحاتم ابن حبان
«دوازده نفر خليفه، عبارتند از خلفاي چهارگانه - ابوبکر، عمر، عثمان و علي -، معاويه، يزيد، معاوية بن يزيد، مروان بن حکم، عبدالملک بن مروان، وليد بن عبدالملک، سليمان بن عبدالملک و عمر بن عبدالعزيز».[1] .
پاسخ:
چگونه ممکن است که اين روايات را که در حقيقت بشارت و نويد بر اسلام و مسلمين و خود دوازده خليفه است بر امثال معاويه حمل کرد؟ معاويهاي که با اميرالمومنين عليعليه السلام جنگيد در حالي که رسول خداصلي الله عليه وآله در شأن او فرمود: «حربک حربي»؛ «جنگ با تو همانند جنگ با من است». معاويهاي که امر به سبّ و دشنام به علي بر بالاي منبر نمود، و به امر خود، سيّد جوانان بهشت امام حسن مجتبيعليه السلام را مسموم کرد.
چگونه ممکن است حديث را بر مثل يزيد بن معاويه منطبق کرد؟ يزيدي که به امر او امام حسينعليه السلام به قتل رسيد، و سر مبارک او به روي نيزهها رفت. کسي که علناً به فسق و فجور پرداخته و مشغول به منکرات بود و کفر ميگفت. او کسي بود که مسلم بن عقبه را دستور داد تا بر لشکريانش سه روز مدينه را مباح گرداند، لذا تعداد زيادي از صحابه را به قتل رسانيد و به امر يزيد مدينه را غارت نمود. لشکريانش از هزار دختر ازاله بکارت نمودند. در آن واقعه 4000 فرزند نامشروع متولد شد.
همه اين جرايم به جرم نافرماني اهل مدينه و سرپيچي از دستورات يزيد و خلع بيعت از او به جهت قتل امام حسينعليه السلام و يارانش بود.
او کسي بود که به امرش کعبه معظمه در سال سوّم خلافتش به منجنيق بسته شد و پردههاي آن در آتش سوخت، به جرم اينکه مخالفينش در مسجدالحرام پناه گرفتهاند.
سيوطي و ديگران از نوفل بن ابي فرات نقل کردهاند که گفت: من نزد عمر بن عبدالعزيز بودم که شخصي نام يزيد بن معاويه را با لقب اميرالمؤمنين برد. عمر بن عبدالعزيز به او پرخاش کرده و گفت: اميرالمؤمنين بر او اطلاق ميکني؟ آنگاه دستور داد تا بيست تازيانه به او بزنند.[2] .
سعيد بن جمهان ميگويد: به سفينه گفتم: بني اميه گمان دارند که خلافت حقّ آنان است؟ او گفت: دروغ ميگويند بنو زرقاء، بلکه آنان از بدترين پادشاهاناند.[3] .
سيوطي ميگويد: «بس است از گناهان عبدالملک اينکه حجّاج را متولّي بر مسلمانان و صحابه نمود. کسي که آنان را خوار و ذليل گردانيد، عدهاي را حبس و شکنجه کرده و گروهي ديگر را به قتل رسانيد. عده بيشماري از صحابه و تابعين را به قتل رسانيد که به شمارش درنميآيند، تا چه رسد به کسان ديگر... خدا از او نگذرد».[4] .
چگونه ميتوان حديث را بر مثل وليد بن يزيد بن عبدالملک منطبق کرد که مردي فاسق و شرابخوار بود. مردي که حرمتهاي الهي را پاس نميداشت. او کسي بود که وقتي به سفر حجّ رفت خواست تا بالاي کعبه شراب بياشامد. اين امر موجب خشم مردم شد.
وقتي قرآن را باز نمود و اين آيه آمد: «وَاسْتَفْتَحُوا وَخابَ کُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ»[5] قرآن را بر زمين زد و با تير آن را نشانه گرفت، آنگاه اين شعر را خطاب به قرآن سرود:
تهدّدني بجبّار عنيد
فها انا ذاک جبّار عنيد
اذا ما جئت ربّک يوم حشر
فقل يا ربّ مزّقني الوليد
«مرا به جبّار سرکش تهديد ميکني؟ من همان جبّار سرکش هستم. هر گاه روز حشر به پيشگاه پروردگارت رسيدي بگو: اي پروردگار! مرا وليد پاره پاره کرد.»
بعد از اين واقعه چند روزي بيش زنده نماند که به قتل رسيد.
حال با اين موقعيّتي که خلفاي بني اميه داشتند و به طور حتم خلفاي بني عباس عملکرد بهتري از آنها نداشتند، اگر نگوييم که بدتر بودند، آيا ميتوان آنان را به عنوان خلفا و اميران و امامان بعد از رسول خدا معرفي کرد که دين و قوام و عزّت آن به آنها وابسته است؟ هرگز چنين نخواهد بود. تعجّب اين است که اهل سنت خلفاي بني اميه و بني عباس را جزو اين دوازده نفر آوردهاند ولي امام حسنعليه السلام را که شش ماه خلافت ظاهري نمود جزو دوازده نفر قرار ندادهاند. و نيز ذکري از امام مهديعليه السلام به ميان نياوردهاند، با آنکه همگي اين مطلب را قبول دارند که او امامي است از ذريه رسول خدا که در آخر الزمان بر کل جهان حکومت خواهد کرد و زمين را از عدل و داد پر خواهد نمود آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد.
[1] عون المعبود، ج 11، ص 361 به نقل از ابن حبّان.
[2] تاريخ الخلفاء، ص 216؛ صواعق المحرقه، ص 217.
[3] صواعق المحرقه، ص 219.
[4] تاريخ الخلفاء، ص 230.
[5] سوره ابراهيم، آيه 15.
قاضي عياض
«شايد مراد از دوازده خليفه در اين احاديث و شبيه آنها اين است که اينها در زمان عزت خلافت و قوّت اسلام و استقامت امور اسلام حکومت ميکنند...».[1] .
ابن حجر بعد از نقل کلام قاضي عياض ميگويد: «کلام قاضي عياض بهترين توجيهي است که درباره حديث گفته شده است؛ خصوصاً آنکه اين توجيه تأييد ميشود با ذيلي که در برخي احاديث به اين نحو آمده است: «کلّهم يجتمع عليه الناس».
پاسخ:
اوّلاً: قاضي عياض در بين اين دسته از خلفا افرادي؛ امثال معاويه و يزيد و وليد و ديگران را برشمرده است که با صفاتي که در اين احاديث آمده هرگز سازگاري ندارد.
ثانياً: عدد اين گونه افراد به دوازده نفر نميرسد؛ يعني افرادي که «يجتمع عليه الناس».
ثالثاً: گرچه ابن حجر و سيوطي روايتي را که با ذيل: «کلّهم يجتمع عليه الناس» است را آوردهاند، ولي ناصرالدين الباني اين زيادي را قبول نکرده و از آن به «منکر» تعبير کرده است.[2] .
[1] فتح الباري، ج 13، ص 182.
[2] سلسلة الاحاديث الصحيحه، شماره 376.
ابن حجر عسقلاني
«از اين دوازده نفر چهار خليفه آمدهاند، و بايد تا قبل از برپايي قيامت اين تعداد کامل شود».[1] .
پاسخ:
اين توجيه مخالف ظاهر احاديث است؛ زيرا مطابق برخي از نصوص، اين دوازده خليفه و امام پياپي ميآيند و تا روز قيامت اين حلقه اتصال ادامه دارد. در برخي از روايات «يکون بعدي اثنا عشر خليفة» آمده که ظهور در اتصال و پياپي دارد. و در برخي چنين آمده است: «لا يزال امر الناس ماضياً» که اين گونه تعبيرها دلالت بر اتصال زمان امامت اين دوازده نفر دارد. و لذا دکتر احمد محمود صبحي اعتراف ميکند که اهل سنت از بيان نظر قطعي در مصداق اين احاديث عاجزند.[2] .
امير المؤمنينعليه السلام ميفرمايد: «همانا امامان از قريش در اين قبيله از هاشم کاشته شدهاند، غير از آنها صلاحيت امامت را ندارند، از غير آنها کسي صلاحيت ولايت ندارد».[3] .
شهيد صدررحمه الله ميگويد: «اين حديث انعکاس و بيان واقعيت خارجي نيست، بلکه تعبير از حقيقتي ربّاني دارد. کسي به آن نطق کرده که از هواي نفس خود سخن نميگويد، او فرمود: «همانا خلفاي بعد از من دوازده نفرند»، اين دوازده نفر از امام عليعليه السلام شروع شده و به امام مهديعليه السلام ختم خواهد شد...».[4] .
علامه محمّد معين بن محمّد امين سندي در کتابي تحت عنوان «مواهب سيد البشر في حديث الأئمة الإثني عشر» احاديث دوازده خليفه را با حديث ثقلين مرتبط دانسته و بر اين امر استدلال کافي نموده است. او مدعي است که اين دوازده نفر، امامان در علم، و معصوم از هر گناه و اشتباهند و لذا متابعت از آنها و رجوع به آنان در گرفتن علوم واجب است.[5] .
قندوزي حنفي از برخي از محقّقين نقل ميکند: «اين احاديث که دلالت دارد بر اينکه خلفاي بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله دوازده نفرند از طرق زيادي مشهور شده است و به شرح زمان و تعريف کون و مکان پي ميبريم که مراد رسول خداصلي الله عليه وآله از اين حديث همان دوازده نفر از اهل بيت و عترت رسول خداست؛ زيرا نميتوان اين حديث را بر خلفاي بعد از او از اصحابش حمل کرد، چون از عدد دوازده کمترند. و نيز نميتوان آن را بر ملوک بني اميه حمل نمود به جهت آنکه از عدد دوازده بيشترند و ميدانيم که همه آنها به جز عمر بن عبدالعزيز ظالم بودند و از غير بني هاشماند؛ در حالي که پيامبر بنابر روايت عبدالملک بن جابر فرمود: «کلّهم من بني هاشم». و مخفي کردن کلام رسول خدا، خود دليل بر اين احتمال بوده و اين روايت را ترجيح ميدهد؛ زيرا آنان خلافت بني هاشم را دوست نداشتند.
و نيز نميتوان حديث را حمل بر حکّام بني عباس حمل نمود؛ زيرا آنان بيش از اين تعدادند، و نيز آنان کساني بودند که آيه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» و حديث کساء را رعايت نکردند، لذا بايد اين حديث را بر دوازده امام از اهل بيت و عترت پيامبرعليهم السلام حمل نمود؛ زيرا آنان از بين مردم داناتر، باورعتر، جليلتر، با تقواتر، و از حيث نسب عاليتر، و از حيث حسب افضل و اکرم مردم نزد خدايند، علوم آنها به واسطه پدرانشان به طور متصل از رسول خداصلي الله عليه وآله اخذ شده و به وراثت و علم لدنّي به آنها رسيده است. اين چنين اهل علم و تحقيق و اهل کشف و توفيق، اهل بيت را تعريف کردهاند. شاهد و مرجّح اين معنا حديث ثقلين و ديگر احاديث بسيار است که در اين کتاب و ديگر کتب آمده است...».[6] [1] فتح الباري، ج 13، ص 182.
[2] الزيد، ص 35.
[3] نهج البلاغه، خطبه 144.
[4] بحث حول المهدي، ص 67.
[5] عبقات الانوار، ج 12، ص 295.
[6] ينابيع المودة، ج 3، ص 292و293.
اخبار از وقوع برخي امور
اين اخبار، امامت را منحصر در دوازده نفر نميکند، بلکه در صدد اِخبار از وقوع برخي از امور بعد از اين دوازده نفر است.
پاسخ:
اولاً: اين احاديث چه در مصادر شيعه و چه در مصادر اهل سنت در صدد حصر امامت در اين دوازده نفر است؛
در حديث مسلم ميخوانيم: «اين امر منقضي نميشود تا دوازده خليفه بر اين امت بگذرد».[1] .
او نيز نقل ميکند: «دائماً دين پابرجاست تا قيامت برپاشود يا بر شما دوازده خليفه حکمفرمايي کنند که تمام آنها از قريشند».[2] .
ثانياً: هيچ کدام از کساني که اين حديث را ذکر کردهاند اين توهم را نداشتهاند، بلکه همگي از حديث اين را فهميدهاند که پيامبر در صدد ذکر خلفاي بعد از خود است.
ثالثاً: از مجموع احاديث استفاده ميشود که عدد خلفا و امامان بعد از پيامبر به طور پياپي دوازده نفر است و بعد از آنها عمر دنيا به پايان ميرسد. و عمده نظر پيامبر بر حتمي بودن آمدن آنها تا قبل از قيام قيامت است.
[1] صحيح مسلم، ج 6، ص 3.
[2] همان، ص 4.
تعيين مصداق در برخي احاديث
طبراني به سند خود از عبداللَّه بن عمرو نقل ميکند که از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم که ميفرمود: بعد از من دوازده خليفه خواهد آمد: ابوبکر صديق، او بعد از من بيش از مدتي کم درنگ نميکند، و صاحب آسياب خانهاش... عمر بن خطّاب....[1] .
پاسخ:
اوّلاً: اين حديث از حيث سند اشکال دارد؛ زيرا از جمله رجال آن عبداللَّه بن صالح است که ذهبي او را در «تذکره» حجت ندانسته است. او ميگويد: عبداللَّه بن صالح داراي احاديث منکر است. عبداللَّه بن احمد بن حنبل ميگويد: از پدرم درباره او سؤال کردم؟ او گفت: عبداللَّه بن صالح در ابتدا خوب بود ولي در آخر امرش فاسد العقيده شد. صالح بن محمّد ميگويد: به نظر من او در نقل حديث دروغ ميگويد. احمد بن صالح ميگويد: او متهم است. نسايي ميگويد: او ثقه نيست. و نيز گفته است: در او طعنهاي بسياري است. ابن حبّان ميگويد: او منکر الحديث است.
و از جمله راويان اين حديث ليث بن سعد است که مورد اعتماد منصور عباسي آن خليفه جبّار و آتشافروز عباسي قرار گرفته است. سعي و کوشش فراواني در تضعيف مصريها نسبت به ولاي اهل بيت نمود.
ثانياً: در اين حديث هر يک از خلفاي سهگانه؛ خصوصاً عثمان را با تعبيراتي ستوده که هرگز با واقعيات خارجي و عملکرد آنها سازگاري ندارد.
ثالثاً: با مراجعه به روايات ديگر که حتي در مصادر اهل سنت مشاهده ميشود پي ميبريم که اين دوازده نفر از ذريه رسول خدايند. در آن روايات به طور صريح اسامي آنها آمده است؛
حمويني در «فرائد السمطين» به سندش از ابن عباس نقل ميکند که شخصي يهودي به نام نعثل خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله شرفياب شد و عرض کرد: اي محمّد! از تو درباره اموري سؤال ميکنم که در سينهام از مدتها نهفته است، اگر به آنها جواب دهي به تو ايمان خواهم آورد. حضرت به او فرمود: سؤال،کن اي ابوعماره. او از جمله سؤالهايي که کرد اين بود: خبر ده مرا از وصيّات که چه کسي است؟ زيرا هيچ پيامبري نيست جز آنکه براي او وصيّي است، و همانا نبيّ ما موسي بن عمران به يوشع بن نون وصيّت کرد. پيامبر فرمود: «همانا وصيّ من علي بن ابي طالب است و بعد از او دو سبطم حسن و حسينند و بعد از اين دو، نُه امام پياپي از صلب حسين امام خواهند بود.
او عرض کرد: اي محمّد! نام آنها را براي من بازگو کن.
حضرت فرمود: بعد از حسين فرزندش علي، و بعد از او فرزندش محمّد، و سپس فرزندش جعفر، و بعد از آن فرزندش موسي، آنگاه فرزندش علي، و بعد از او فرزندش محمّد، و بعد از او فرزندش علي و بعد از علي فرزندش حسن و بعد از حسن فرزندش حجت، محمّد مهدي امام خواهند بود. اينانند دوازده نفر....[2] .
[1] المعجم الکبير، ج 1، ص 7، ح 12.
[2] پيشين.
داشتن حکومت ظاهري
ظاهر روايات آن است که دوازده خليفه به مقام خلافت ظاهري ميرسند؛ يعني همانگونه که خلافت و امامت باطني دارند داراي خلافت ظاهرياند؛ در حالي که از دوازده امامي که شيعه به امامت آنها قائل است به جز امام علي و امام حسن در مدّت اندکي به مقام خلافت ظاهري نايل نشدند.
پاسخ:
مفاد اين احاديث در حقيقت انشا و امر و نصب الهي است، نه اخبار و اعلام؛ يعني براي اين دوازده نفر که از شاخصهاي معنوي بالايي برخوردارند از طرف خداوند جعل ولايت شده و بر مردم خليفه و امامند و لذا مردم وظيفه دارند که با آنها بيعت کنند؛ همانگونه که خداوند در قرآن امر به اطاعت مطلق و بدون قيد از آنها نموده است آنجا که ميفرمايد: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛[1] «خدا و رسول و صاحبان امر از خود را اطاعت کنيد.»
و نيز در ذيل حديث ثقلين ميخوانيم: «فلا تقدموهم فتضلّوا، و لا تأخرّوا عنهم فتهلکو»؛[2] «از آنها [اهل بيت] پيشي نگيريد که گمراه خواهيد شد، و از آنها عقب نيفتيد که هلاک خواهيد گشت.»
اينها همه انشا است نه اِخبار.
سيد محمّد تقي حکيمرحمه الله ميگويد: «مقصود از بقاي امر در بين آنها، بقاي امامت و خلافت به استحقاق است؛ يعني آنها مستحق امامت و خلافتاند، نه آنکه هر کدام به سلطنت ظاهري خواهند رسيد؛ خليفه شرعي مشروعيت سلطنت خود را از خداوند ميگيرد، و اين سلطنت در حدود سلطنت تشريعي است نه تکويني؛ زيرا اين نوع از سلطنت است که مقتضاي وظيفه امام به عنوان مشرّع (تشريع کننده) است. و اين معنا با غصب سلطنت ظاهر از آنها و تسلط ديگران منافاتي ندارد».[3] .
[1] سوره نساء، آيه 59.
[2] رجوع شود به بحث حديث ثقلين.
[3] الاصول العامه للفقه المقارن، ص 173.
تضعيف روايات شيعه
احمد کاتب در صدد اشکال وارد کردن بر سندهاي اين روايات در مصادر حديثي شيعه برآمده، ميگويد: «رواياتي که اصحاب نظريه دوازده امامي و مهدي دوازدهم محمّد بن حسن، نقل ميکنند همه آنها از قبيل اخبار آحاد است و هيچ حجّت و دليلي آنها را پشتيباني نميکند، لذا ادّعاي علم به صحّت آنها ممکن نيست. و در عين حال راويان آنها نيز مورد طعن واقع شدهاند...».[1] .
پاسخ:
کلام احمد کاتب از جهاتي قابل اشکال و خدشه است:
1 - رواياتي که دلالت دارد بر اينکه امامان بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله دوازده نفر هستند از حدّ تواتر فراتر رفته است و با استقصائي که به عمل آمده، حدود هزار روايت به اين مضمون وجود دارد. و در جاي خود گفته شده که خبر متواتر احتياج به بررسي سندي ندارد؛ زيرا تواتر به خودي خود و از راه تراکم احتمالات، مفيد قطع است و احتياج به تعبّد شرعي ندارد، گرچه وثاقت تمام راويان هر يک از سندها به اثبات نرسد.
2 - اصحاب و رجال شيعه همگي اين روايات را تلقّي به قبول کردهاند و بر عمل به آنها اتفاق نظر دارند، و اين خود دليل بر صحّت اين روايات و اعتماد اصحاب بر صدور از معصوم است.
شهيد صدررحمه الله ميگويد: «اين روايات با کثرت احتياط از جانب امامان در نقل آنها به جهت حفظ امام به درجه بالايي از کثرت و انتشار رسيده است. و کثرت عددي در اين روايات تنها اساس براي قبول آنها نيست، بلکه اضافه بر اينها مزايا و قرايني در اينها وجود دارد که دليل بر صحّت اين احاديث خواهد بود... ما مشاهده ميکنيم بخاري که معاصر عصر امام جواد و امام هادي و عسکريعليهم السلام است اين حديث را نقل کرده است، و در اين امر نکته مهمّي است، اين خود دليل بر آن است که اين حديث از پيامبرصلي الله عليه وآله ثابت شده، قبل از آنکه مضمون آن تحقّق يافته و فکر دوازده امام به کمال برسد».[2] .
3 - با ملاحظه مجموعه روايات در اين زمينه به تعداد بيشماري از اخبار صحيح السند برمي خوريم که اگر به حدّ تواتر نباشد لا اقلّ به حدّ استفاضه خواهد رسيد؛ از جمله، بخاري و مسلم و ديگران حديث را به سند صحيح نزد خود نقل کردهاند. و نيز رواياتي را در اين موضوع کليني و صدوق نقل کرده که تعدادي از آنها صحيح السند است، و مشهورترين آنها رواياتي است که به سليم بن قيس منتهي ميگردد. اين احاديث نزد بزرگان شيعه در قرن دوم هجري معروف بوده است. گذشته از اينها روايت نهم باب که معروف به «حديث لوح» است و کليني آن را در باب «ما جاء في الإثني عشر اماماً» نقل کرده، صحيح السند است. و نيز حديث اول و دوم از همين باب که کليني نقل کرده نيز طبق مقياس علم رجال صحيح السند است. و نيز روايت 20 از همين باب، معتبر بوده، و روايت 15 از اين باب صحيح السند است.
به صحّت اين روايات، بيشتر پي خواهيم برد در صورتي که بدانيم کلينيرحمه الله در قبول روايات منهج و روش خاصي را دنبال ميکرده است، مسلک او در قبول روايات عمل به خبر ثقه نبوده است، بلکه به رواياتي اخذ ميکرده که قطع يا اطمينان به صدور آنها از معصومين پيدا ميکرده است. خبر صحيح نزد کليني و ديگران از متقدمين خبري بوده که قراين داخلي و خارجي آن را تأييد ميکرده است و اعتقاد او تنها بر وثاقت اشخاص نبوده است، بلکه نزد او وثاقت اشخاص راهي براي صحّت صدور خبر بوده است نه آنکه تنها راه براي اعتماد باشد. از جمله قراين نزد او بر قبول خبر، وجود حديث در بسياري از اصول 400 گانه حديثي است که در عصر امامان نوشته شده است، يا آنکه حديث در کتاب معروفي بوده و انتسابش به کسي بوده که بزرگان او را تصديق ميکردند؛ همانند زراره و محمّد بن مسلم و امثال اينها. و از جمله قراين خارجي، وجود حديث در کتابهايي است که بر امامان عرضه شده و آن حضرت مصنفين آنها را تمجيد کردهاند؛ همانند کتاب سليم بن قيس که امام صادقعليه السلام از آن تمجيد کرده است.
و از جمله قراين آن است که حديث از کتابهايي اخذ شده که نزد متقدمين مورد وثوق و اعتماد بوده است. شيخ کليني اين گونه روايات را هم مورد توجه قرار ميداده و قبول ميکرده است و تنها به رواياتي که راويانش ثقهاند توجه نداشته، بلکه اين قسم روايات بخشي از روايات او را تشکيل ميداده است. و لذا پي ميبريم کاري را که برخي از متأخرين انجام دادهاند و احاديث صحيح السند به گمان خود را، با انتخاب از طريق ثقه بودن راويان را جمع کرده و به اسم «الصحيح من الکافي» به طبع رساندهاند کاري بسيار ناشيانه است.
4 - بر فرض که اين گونه روايات به حدّ تواتر نرسد ما ميتوانيم با برخي از روايات آحاد صحيح السند و شواهد و قراين قطعي که همراه با روايات است و همچنين تلقّي به قبول اصحاب، به يقين و يا لااقل به حدّ اطمينان به اين روايات برسيم.
5 - احمد کاتب در تضعيف برخي از روايات، بر تضعيفات ابن الغضائري اعتماد کرده با اينکه وضع او معلوم است. او کسي است که کتاب رجالياش به اثبات نرسيده است، و لذا علامه در اجازاتش و نيز نجاشي متعرّض آن نشدهاند. حتي وجود اين کتاب در عصر نجاشي و شيخ طوسي مشکوک است. دأب نجاشي بر ذکر کتابهايي است که علماي اماميه تأليف نمودهاند، او حتي کتابهايي را که نديده و تنها از ديگران شنيده يا در کتابي ذکري از آن شنيده در رجالش نقل ميکند ولي اسمي از رجال ابن الغضائري به ميان نميآورد. و لذا برخي جزم کردهاند که اين کتاب جعلي است که برخي از مخالفين تأليف کرده و به ابن الغضائري نسبت دادهاند تا رجال شيعه را تضعيف نمايند....[3] .
6 - کاتب، برخي از روايات را به جهت وجود علي بن ابراهيم قمي و پدرش در سند آنها به اتهام اينکه آن دو مهملاند، تضعيف کرده است، با اينکه علي بن ابراهيم بن هاشم يکي از مشايخ شيعه در اواخر قرن سوّم و اوائل قرن چهارم به حساب ميآيد. در عظمت و جلالت او بس است آنکه او از مشايخ کلينيرحمه الله است و از او بسيار روايت نقل کرده است، و بنابر نقلي رواياتي را که کليني از او نقل ميکند 7068 مورد است.[4] و در سند 7140 روايت نيز اسم او آمده است.[5] همين تعبيرات را علامه حلّيرحمه الله نيز در «الخلاصه» در حق او آورده است.[6] .
امّا پدرش ابراهيم بن هاشم، او نيز فردي ثقه و مورد وثوق است، فرزندش در مقدمه تفسير خود معروف به تفسير علي بن ابراهيم قمي ضمناً به وثاقت او اشاره کرده است. او در مقدّمه تفسيرش ميگويد: هر کسي که در سلسه اسناد روايات من قرار گرفته مورد وثوق است. و از جمله کساني که از او بسيار روايت نقل ميکند پدرش ابراهيم بن هاشم است.
از کلام صاحب وسايل استفاده ميشود، هر کسي که در سندهاي روايات تفسير علي بن ابراهيم واقع شده که منتهي به معصومين است علي بن ابراهيم به وثاقت او شهادت داده است؛ زيرا ميگويد: «علي بن ابراهيم نيز شهادت به ثبوت احاديث تفسيرش داده و اينکه آنها مروي از ثقات از ائمه است».[7] .
مرحوم آيت اللَّه العظمي خويي در تعليقه خود بر اين عبارت از صاحب وسايل ميگويد: «آنچه صاحب وسايل برداشت کرده بهجاست. علي بن ابراهيم در صدد اثبات صحّت تفسير خود است و اينکه روايات آن ثابت بوده و از معصومين صادر شده است. همگي به واسطه مشايخ و ثقات از شيعه به معصومين منتهي شده است...».[8] .
7 - کاتب، برخي از روايات دوازده خليفه را به جهت وجود زراره در اسناد آن تضعيف کرده با آنکه شيخ در «رجال» و علامه در «خلاصه» و نجاشي در «رجال» او را توثيق کردهاند.
نجاشي درباره او ميگويد: «... شيخ اصحاب ما در زمان خود و پيشتاز آنان، او قاري، فقيه، متکلّم، شاعر و اديبي بود که فضيلت و دين در او جمع شده بود. در رواياتش صادق...».[9] .
کشّي از امام صادقعليه السلام نقل کرده که: اوتاد زمين و اعلام دين چهار نفرند. و يکي از آنها را زراره ميشمارد.[10] او همچنين ميگويد: او افقه اصحاب ائمه به شمار ميآيد.[11] .
امام صادقعليه السلام فرمود: «... اگر زراره نميبود گُمانم بر اين بود که احاديث پدرم نابود شود».[12] و در حديثي ديگر امام بر زراره تقاضاي رحمت از خداوند ميکند.[13] .
8 - احمد کاتب، برخي از روايات را به جهت وجود برقي در اسناد آن تضعيف کرده، با اينکه علماي رجال، پدر و پسر را توثيق کردهاند:
امّا پدر؛ يعني خالد برقي را شيخ در «رجال» و علامه در «الخلاصه» توثيق کرده است.
شيخ طوسي ميگويد: «ثقة من اصحاب ابي الحسن موسيعليه السلام»؛[14] «او مورد وثوق و از اصحاب ابوالحسن موسيعليه السلام است.»
و امّا پسر؛ يعني احمد بن محمّد بن خالد بن برقي نيز مورد توثيق نجاشي در «رجال» و شيخ در «فهرست»، و علامه در «الخلاصه» واقع شده است.[15] .
9 - کاتب، برخي از روايات را به جهت سهل بن زياد در اسناد آنها تضعيف نموده، با اينکه ظاهر کلينيرحمه الله آن است که بر او اعتماد کرده، و از او روايات فراواني نقل کرده است. و کمتر در روايات او شذوذ راه دارد. و گويا توثيق شيخ طوسي در «رجال» به جهت اعتماد کلينيرحمه الله بر اوست. و لذا اين تعبير در رابطه با سهل معروف است که: «الامر في السهل سهل».
10 - احمد کاتب برخي احاديث را به جهت وجود برخي از افراد غير شيعه دوازده امامي؛ همانند فتحيه تضعيف نموده است؛ در حالي که علما به روايات عامه در صورتي که ثقه بوده و مضمون حديثشان شاذ و منفرد نباشد عمل ميکنند، تا چه رسد به فرقههاي مختلف شيعي، پس مدار در قبول خبر، وثاقت راوي است.
از باب نمونه احمد کاتب، سماعه را به جهت واقفي بودن تضعيف نموده، با اينکه نجاشي در حقّ او ميگويد: «ثقة ثقه».[16] علامه نيز همين تعبير را درباره او آورده است؛[17] همانگونه که عبداللَّه بن بکير بن اعين با اينکه فتحي است جماعتي از علما؛ همانند شيخ طوسي در «فهرست» و ابن شهر آشوب در «معالم العلماء» او را توثيق کردهاند.[18] عمار ساباطي نيز از همين قبيل است.
11 - هر راوي مجهولي اين طور نيست که روايت او غير معتبر باشد، بلکه همانگونه که ميرداماد در «رواشح» اشاره کرده، مجهول بر دو قسم است:
الف) مجهول اصطلاحي؛ و او کسي است که ائمه رجال، تصريح به جهالت او نمودهاند، همانند اسماعيل بن قتيبه از اصحاب امام رضاعليه السلام و بشير مستنير جعفي از اصحاب امام باقرعليه السلام.
ب) مجهول لغوي؛ و آن کسي است که به جهت ذکر نشدن نام او در علم رجال، مجهول است.
در مجهول اصطلاحي حکم به ضعف حديث او ميشود، بر خلاف مجهول لغوي که بر او اثباتاً و نفياً حکمي نميشود تا وضع او مشخّص گردد. راوي ضعيف نيز همين طور است.[19] مجهولها و ضعيفهاي موجود در اسناد احاديث دوازده خليفه که مورد توجه کاتب واقع شده از قبيل دوّم است نه اوّل. ميرداماد از شهيد اول در «ذکري» در مورد روايتي چنين نقل ميکند: «... در طريق روايت محمّد بن مسلم، حکم بن مسکين است، و الآن نسبت به وضعيت او مستحضر نيستم، و ما امتناع ميکنيم از صحّت سند، و آن را با اخبار پيشين متعرّض ميدانيم. آنگاه اعتراض کرده، ميگويد: کشّي حکم بن مسکين را نام برده و معترّض مذمّت او نشده است، و روايت جداً مشهور بين اصحاب است و لذا جهالت او نزد برخي مردم سبب طعن او نميشود».[20] .
12 - احمد کاتب برخي از احاديث دوازده خليفه را به جهت وجود افرادي که متّهم به غلوّند، تضعيف کرده است.
در اينکه حقيقت «خطّ غلوّ» چيست؟ بحث فراوان است. در منابع قديم وصف «غالي» جزء الفاظ تضعيف به حساب ميآمده ولي در نوشتههاي متأخر نه تنها از آن تضعيف استفاده نميشود، بلکه به تعبير برخي: آنچه سابقاً جزو غلوّ به شمار ميرفته، اينک جزو عقايد مسلّم طايفه است.
اساساً خطّ غلو را بايد به دو شاخه اصلي «منحرف» و «معتقد» تقسيم کرد. انحراف نيز به دو گونه بوده است: انحراف عقيدهاي و انحراف عملي. در شکل اول انحراف، عقايد باطل و پوچ الوهيّت ائمهعليهم السلام را مطرح مينمودند. مشهورترين چهره اين خطّ، ابوالخطّاب است. از او نقل شده که امام صادقعليه السلام خداست و من پيامبر اويم!! انديشه ابوالخطاب را بايد اوج انحراف فکري دانست. او شخصاً رهبري يک قيام مسلحانه را بر ضدّ نظام بر عهده گرفت. با جمعيّتي حدود 70 نفر و با شعار: «لبيک يا جعفر» از مسجد کوفه قيام را آغاز کرد. در همان حدودِ دربهاي مسجد با نيروهاي حکومتي درگير و همگي کشته شدند. تنها يک نفر به نام ابوخديجه مجروح در ميان کشتهها بود که خود را کشته وانمود کرد و توانست با استفاده از تاريکي شب بگريزد و جان سالم به در برد. اين جريان فکري انحرافي به شدت از سوي امام صادقعليه السلام سرکوب شد. رهبر قيام نيز به کلّي از سوي امامعليه السلام مطرود و ملعون اعلام گرديد.
در مقابل جريان انحرافي، يک جريان صحيح خطّ غلو قرار داشت که بيشترين مشابهت آن با خطّ اول را بعضي تندرويهاي اعتقادي - احتمالاً - در مسائل ولايت، اعتماد بر تأويل و باطنگرايي، تحرک سياسي اجتماعي، تشکيل ميداد، ولي اين خط، هم از نظر اعتقاد به اصول کلّي استدلالي، افرادي مسلمان و معتقد، و هم از لحاظ تعبّد و تديّن به احکام شريعت مقدّسه، کاملاً پايبند و معتقد بودند. افرادي پاکباخته و دلسوخته که براي تثبيت ولايت کليه الهيه در تمامي شؤون فرد و جامعه، سر از پا نميشناختند. در حقيقت چهرههاي معروفي؛ همچون: جابر بن يزيد، مفضّل بن عمر، معلّي بن خنيس که همگي از قبيله يمني «جُعْف» ميباشند و نيز محمّد بن سنان و سهل بن زياد و ديگران را بايد از اين خطّ غلو دانست. شايد ناميدن آنان به «غالي» از برخي شايعات متعارف جامعه اسلامي آن روز نشأت گرفته باشد. به نظر ميرسد که در خيلي از اذهان چنين رسوخ کرده بود که تقديم و تفضيل حضرت عليعليه السلام بر ديگر خلفا و صحابه، «غلو» به شمار ميرفت. حالا در مصادر معروف سنّيان، همين معنا را در مورد غلو به کار ميبرند. به هر حال آنچه مسلّم است اينکه چنين افرادي را بايد از حساب خطّ اوّل جدا ساخت. آنان شخصيتهاي چند بُعدي بوده که به آساني نميشد آنان را دريافت. شايد سرّ اختلاف عبارات و روايات درباره آنان از همين جا نشأت گرفته باشد. گويا خود اين افراد نيز سعي در جدا سازي خود از آن خطوط انحرافي داشتهاند. مفضل بن عمر از بزرگان اين خط، نامهاي به امام صادقعليه السلام مينويسد و در آن از انحرافهاي عملي و عقيدتي عدهاي به نام شيعه ياد ميکند، در آن نامه مينويسد: «اينان محرمات را انجام و واجبات را ترک و پارهاي از رفتارهاي شنيع و تأويلات غريبه انجام ميدهند. امامعليه السلام نيز در چندين صفحه، به شدّت با اين جريان انحرافي برخورد مينمايد....
مفضل در نامهاي به شدت و تأکيد فراوان، شيعيان را به التزام کامل به شريعت مقدسه، مراعات ورع و تقوا در جميع شؤون زندگي دعوت ميکند.
کوتاه سخن آنکه: مجرّد اتهام به غلو، کافي در ردّ روايت و يا نفي عقيده نيست؛ خصوصاً که ما اطلاع دقيقي از مباني فکري رجاليين نداريم. ما فعلاً درکتاب شريف کافي تعداد زيادي از ميراثهاي خطّ غلو را ميبينيم. اينان از همان دسته معتقد و وابسته به اسلام و مقدسات اسلامي هستند. مرحوم کليني با دقّت و موشکافي عميق خود، احاديث موهون و بياساس خطّ غلو را جدا ساخته و سعي کرده روايات صحيح آنان را طبق نظام آموزشي خود در اين کتاب ارزشمند بياورد. اين کار مرحوم کليني بعدها در مکتب بغداد مورد قبول قرار گرفت و در حقيقت زمينه اعتقاد و اعتماد مرحوم شيخ مفيد به آثار صحيح اين خط بود.
[1] برگرفته از سايت جمکران.
[2] بحث حول المهديعليه السلام، ص 67-65.
[3] ر.ک: معجم رجال الحديث، ج 1، ص 96.
[4] همان، ج 18، ص 54.
[5] رجال نجاشي، ص 260، شماره 680.
[6] الخلاصه، ص 187.
[7] فايده ششم از فوائد وسائل الشيعه.
[8] معجم رجال الحديث، ج 1، ص 49و50.
[9] رجال نجاشي، ص 175، شماره 463.
[10] رجال کشي، ص 238.
[11] همان.
[12] رجال شيخ طوسي، ص 363.
[13] همان.
[14] رجال شيخ طوسي، ص 363.
[15] رجال نجاشي، ص 76؛ فهرست شيخ طوسي، ص 62؛ خلاصه علامه، ص 63.
[16] رجال نجاشي، ص 193.
[17] الخلاصه، ص 356.
[18] الفهرست، ص 132؛ معالم العلماء، ص 68.
[19] الرواشح، ص 60و61.
[20] همان.