چرا امام حسن صلح و امام حسین قیام کرد

چرا امام حسن صلح و امام حسين قيام کرد؟

با عرض سلام خدمت دوستان خوبم راستش سوال مهمی که اکثر افراد با آن مواجه هستند که چرا امام حسن صلح کردند ولی امام حسن قیام نمودند که تا حدودی به این شبهه پاسخ داده ایم

موضوع صلح امام حسن مجتبي‏عليه السلام از جمله موضوعاتي است که مورد اختلاف اهل نظر و تاريخ است. برخي حضرت را متهم به بي کفايتي براي مقام و منصب خلافت و امامت کرده، معتقدند که آن حضرت قدرت تحمّل مسؤوليت‏هاي حکومت را نداشته است.

ولي برخي ديگر مي‏گويند: ايشان همانند پدر خود قابليّت و کفايت اين پست و مقام را داشته، ولي شرايط و موقعيّت حسّاس در عصر حضرت اقتضا مي‏کرد تا تن به مصالحه دهند. و به عبارت ديگر حضرت را مجبور به صلح و متارکه جنگ کردند.

در اين مبحث درصدد شرح تبيين وقايعي خواهيم شد که منجرّ به مصالحه حضرت با اهل شام گرديد.

>سخنان امام علي در مذمت اهل کوفه

>لشکريان امام حسن‏

>آگاهي از موقعيت

>بندهاي صلح نامه

>دو موقعيت مخالف

سخنان امام علي در مذمت اهل کوفه

براي روشن شدن وضعيّت مردم کوفه - همان کساني که با امام حسن مجتبي‏عليه السلام بيعت کردند - به کلمات امام علي‏عليه السلام رجوع مي‏کنيم که مدتي را با همين مردم سپري کرده و امير آنان بوده است.

1 - حضرت علي‏عليه السلام در جايي خطاب به اهل کوفه مي‏فرمايد: «الحمدللَّه علي ما قضي من أمر، و قدّر من فعل، و علي ابتلائي بکم أيّتها الفرقة التي اذا امرتُ لم تطع، و اذا دعوت لم تُجب...»؛ «خدا را بر آن چه که خواسته و هر کار که مقدّر فرمود ستايش مي‏کنم. و او را بر اين گرفتار شدنم به شما [کوفيان] مي‏ستايم. اي مردمي که هر بار فرمان دادم اطاعت نکرديد، و هر زمان که شمار ا دعوت کردم پاسخ نداديد.» "شرح ابن ابی الحدید ج10ص67"

2 - حضرت در جاي ديگر مي‏فرمايد: «... لقد کنت أمس أميراً فاصبحتُ اليوم مأموراً، و کنت أمس ناهياً فأصبحت اليوم منهيّاً، و قد أحببتم البقاء و ليس لي أن أحملکم علي ماتکرهون...»  «من ديروز فرمانده و امير بودم ولي امروز فرمانم مي‏دهند. ديروز بازدارنده بودم اما امروز مرا باز مي‏دارند. شما زنده ماندن را دوست داريد، من نمي‏توانم شما را به راهي که دوست نداريد اجبار کنم.»"همان ج 11ص22"

3-و هنگام دعوت مردم براي حرکت به سوي شام فرمود: «افٍّ لکم لقد سئمت عتابکم، أرضيتم بالحيوة الدنيا من الآخرة عوضاً، و بالذلّ من العزّ خلفاً، اذا دعوتکم الي جهاد عدوّکم دارت أعينکم کأنّکم من الموت في غمرة و من الذهول في سکرة...»؛نفرين بر شما کوفيان که از فراواني سرزنش شما خسته شده‏ام. آيا به جاي زندگي جاويدان قيامت، به زندگي زودگذر دنيا رضايت داده‏ايد؟ و به جاي عزّت و سربلندي، بدبختي و ذلّت را انتخاب کرده‏ايد؟ شما را به جهاد با دشمنتان دعوت مي‏کنم، چشمتان از ترس در کاسه مي‏گردد، گويا ترس از مرگ عقل شما را ربوده و چون انسان‏هاي مست از خود بيگانه شده، حيران و سرگردانيد.»همان ج2ص189

از اين کلمات به دست مي‏آيد که حضرت علي‏عليه السلام به جهات مختلف از لشکريان خود ناراضي بوده است، لشکرياني که در آينده‏اي نه چندان دور با امام حسن‏عليه السلام بيعت کرده و او را امير و سرپرست خود انتخاب کردند. اينک به برخي از اين جهات و حالات اشاره مي‏کنيم:

الف - روح استبداد و سرکشي و استقلال‏طلبي در رأي و نظر.

ب - خسته شدن هر دو يعني امام علي‏عليه السلام و لشکريان آن حضرت از يکديگر.

ج - تمايل برخي از لشکريان حضرت به حکومت شام به جهت حقد و کينه‏اي که نسبت به آن حضرت داشتند.

د - وجود طايفه‏اي از خوارج با آن حالات خشک و تحجّر نفساني، که در بر هم زدن وضعيّت موجود نقش به سزايي داشته‏اند.

امام حسن مجتبي‏عليه السلام با چنين لشکري مواجه است که با پدرش چنان کردند، حال وظيفه حضرت در آن وضعيت حسّاس چه بود؟ با آنان و با دشمن مقابل که از اهل شام به سرکردگي معاويه است چگونه بايد برخورد کند؟ در چنين وضعيتي اگر قرار بر صلح و متارکه گذاشته‏اند آيا کوتاهي از جانب ايشان بوده يا ياران گوش به فرمان نداشته است؟ واضح است که حضرت بر اين کار مجبور شده‏اند.

لشکريان امام حسن‏

بعد از به حکومت رسيدن امام حسن مجتبي‏عليه السلام در کوفه، معاويه درصدد تدارک جنگ با حضرت برآمد تا عراق را فتح کند.

معاويه در برخي از نامه‏هاي خود به واليان و دست نشاندگانش مي‏نويسد: «برخي از اشراف کوفه و رهبران قبايل آن ديار به من نامه نوشته‏اند و در آن از من براي خود و عشيره‏هايشان امان خواسته‏اند». "همان ج16ص38"

در عين حال امام حسن‏عليه السلام نيز مردم کوفه را براي جهاد و مقابله با سپاه شام دعوت کرد، لکن لشکريان و سپاه حضرت از دسته‏جات و افرادي با عقايد گوناگون تشکيل شده بود، که مي‏توان آنان را به چند دسته تقسيم بندي کرد:

>خوارج

>متمايلين به دولت بني اميه

>متعصبان

>بي هدف‏ها

>گروه مخلص

آگاهي از موقعيت

امام حسن‏عليه السلام از اين موقعيّت حساس لشکر خود و انبوه لشکر شام و فداکاري آنان به نفع معاويه آگاهي داشت. از طرف ديگر معاويه نيز از نقاط ضعف و ضربه‏پذير لشکر امام‏عليه السلام آگاهي داشت. و لذا در ابتدا طرح صلح را به حضرت پيشنهاد نمود، تا لشکر او را از درون سست و بي انگيزه کند.

امام حسن مجتبي‏عليه السلام از آن جا که از کيد و مکر معاويه آگاهي داشت در ابتدا لشکري در حدود دوازده هزار نفر به فرماندهي عبيداللَّه بن عباس براي مقابله با معاويه فرستاد. لشکر حضرت در منطقه «مسکن» با لشکر معاويه برخورد نمود. حضرت از نشانه‏هاي فتنه و دسيسه‏هاي معاويه با خبر بود که چگونه با فرستادن جاسوساني در ميان لشکريانش در صدد جلب توجه آنها برآمده است.

عده‏اي نيز به جهت سست کردن انگيزه لشکر حضرت، اين شايعه را در ميان آنان پخش نمودند که امام حسن‏عليه السلام با معاويه مکاتبه کرده و پيشنهاد صلح را پذيرفته است، پس چرا ما بايد با معاويه بجنگيم؟! "همان ج16ص32"

در بين لشکريان حضرت همهمه‏اي افتاد. برخي موضوع صلح را تصديق و برخي آن را تکذيب مي‏کردند.

معاويه در نامه‏اي به عبيداللَّه بن عباس چنين نوشت: «حسن با من درباره صلح نامه نگاري کرده و امر خلافت را به من واگذار کرده است. اگر در طاعت من داخل شوي تو را امير خواهم کرد وگرنه يک فرد معمولي خواهي بود». او اين نامه را به همراه يک ميليون درهم براي عبيداللَّه فرستاد. "همان"

معاويه در جنگ‏هاي خود با دشمنان نقاط ضعف آنان را خوب مي‏شناخت و از آن راه وارد مي‏شد.

عبيداللَّه با مشاهده اين وضع دعوت معاويه را پذيرفت و شبانه به لشکر او پيوست. صبح که شد لشکر حضرت، خود را بدون امير ديدند. امام حسن‏عليه السلام امير ديگري از قبيله کنده با چهار هزار لشکر براي مقابله با لشکر معاويه فرستاد. به منطقه «الانبار» که رسيد، معاويه پانصد هزار درهم نيز براي او فرستاد و وعده ولايت برخي از شهرها را به او داد. آن امير نيز با دويست نفر از خواصش به معاويه پيوست. آن گاه حضرت، اميري ديگر از قبيله مراد براي مقابله با لشکر معاويه فرستاد. او نيز همانند امير قبلي خيانت کرده و به لشکر يزيد پيوست. و اين عمل بعد از قسم‏هايي بود که نزد امام حسن‏عليه السلام خورد که همانند امير قبلي گول حرف‏هاي معاويه را نخورد، ولي همه قسم‏ها را زير پا گذاشت و به حضرت بي وفايي کرد. "اعیان الشیعهج4ص22"

حضرت بر نظر و عقيده خود براي مقابله با معاويه پافشاري مي‏کرد.ولي از طرفي هم مي‏دانست که ادامه اين وضعيت به صلاح اسلام و مسلمين نخواهد بود، و در حقيقت ادامه آن انتحار و خودکشي خود و بني هاشم و عدّه‏اي از خواصّ شيعيان را در پي خواهد داشت.

امام حسن‏عليه السلام براي امتحان و اثبات ضعف و سستي لشکريان خود و در ضمن خطبه‏اي فرمود: «آگاه باشيد! همانا معاويه ما را به چيزي دعوت کرده که در آن عزّت و انصاف نيست، اگر مرگ را اراده کرده‏ايد با او به مقابله مي‏پردازيم و با شمشير، حکم خدا را بر او اجرا مي‏کنيم، و اگر حيات و زندگي را ترجيح داده‏ايد ما قبول مي‏کنيم و براي شما رضايت و صلح مي‏طلبيم... مردم از هر طرف فرياد زدند که ما زندگي و بقا را مي‏خواهيم!! لذا صلح نامه را امضاء کن. "کامل ابن اثیرج3ص204"

در اين موقع بود که امام حسن‏عليه السلام نيّت لشکريان خود را بيرون ريخت و آنان ضعف و سستي خود را ابراز نمودند و همگي يا بيشتر آنان سلامتي و صلح را بر جنگ با معاويه ترجيح دادند!!

بندهاي صلح نامه

معاويه از اين موقعيت استفاده کرد، و لذا نامه‏اي مهر زده را به سوي حضرت فرستاد تا هر شرطي را که براي خود و اهل بيت و شيعيانش مي‏خواهد در آن بگنجاند.

حضرت‏عليه السلام در آن نامه شروطي را درج نمود و از معاويه عهد و ميثاق گرفت که به آن شروط ملتزم باشد و عمل کند. معاويه در ظاهر شرطها را پذيرفت، گر چه در باطن به هيچ کدام از آن‏ها اعتقاد نداشت و درصدد بود که در موقعيتي مناسب همه آن شروط را زير پا گذارد. شرايط حضرت عبارت بود از:

1 - واگذاري امر خلافت به معاويه به شرط اين که به کتاب خدا و سنت رسولش عمل کند.

2 - امر خلافت بعد از معاويه به امام حسن‏عليه السلام واگذار شود، و در صورتي که پيشامد يا حادثه‏اي رخ داد آن را به برادرش امام حسين‏عليه السلام تفويض کند. و هرگز حقّ واگذاري خلافت به ديگري را نداشته باشد.

3 - سبّ و دشنام به حضرت علي‏عليه السلام را رها کرده، در قنوت‏هاي نماز، حضرت را دشنام ندهند. او را به جز خير ياد نکنند.

4 - از بيت‏المال کوفه که پنج ميليون است چشم پوشي کرده و نيز هر سال يک ميليون درهم براي [امام] حسين بفرستد. و بني هاشم را در عطاها و صله‏ها بر بني عبدشمس برتري دهد. و در بين اولاد کساني که با اميرالمؤمنين‏عليه السلام در جمل شهيد شدند و نيز در بين اولاد کساني که با حضرت در جنگ صفين شهيد شدند يک ميليون درهم تقسيم نمايد.

5 - مسلمانان هر کجا که هستند چه در شام و چه در عراق، حجاز و يمن همگي در امن و امان باشند. سياه و قرمز همه در امان بوده و کسي به جهت گذشته خود توبيخ و دنبال نشود.

اصحاب علي‏عليه السلام نيز در هر کجا که هستند در امان بوده و به شيعيان او هيچ مصيبتي وارد نگردد. جان‏ها و اموال و اولاد و زنان اصحاب و شيعيان علي‏عليه السلام در امان باشند و هيچ کس از آنان تحت تعقيب نباشند و به کسي از آنان تعرّض نشود و حقّ هر صاحب حقّي پرداخت شود... و هرگز به حسن بن علي و برادرش حسين و تمام اهل بيت رسول خداصلي الله عليه وآله مخفيانه و آشکار تعرضي صورت نگيرد، و هيچ يک از آنان را در هيچ منطقه‏اي نترساند.

اين بود برخي از شروط امام حسن مجتبي‏عليه السلام که حضرت در صلح‏نامه به آن اشاره فرمود.

"تاریخ ج6ص92-97و کامل ابن اثیر ج3ص166ومقاتل الطالبین ص26 تاریخ خلفا ص194و تاریخ ابن کثیر ج8ص41"

با ملاحظه اين شروط به دست مي‏آيد که حضرت هرگز درصدد تثبيت خلافت معاويه نبوده و تنها به جهت مصالح وقت چنين تدبيري انديشيده است.

دو موقعيت مخالف

برخي از کساني که معرفت چنداني به مقام و منزلت امام ندارند، درصدد برتري دادن امام حسين‏عليه السلام بر امام حسن‏عليه السلام برآمده‏اند، به جهت اين که امام حسين‏عليه السلام با دشمنان خدا با کمي لشکر و نيرو جنگ کرد و به شهادت رسيد ولي امام حسن‏عليه السلام موقف ديگري را اتّخاذ نمود!! ولي اين عقيده و بينش بسيار سطحي و از بي‏معرفتي به امام و عصمت او سرچشمه مي‏گيرد. زيرا:

اولاً: ما معتقديم که وظيفه هر يک از امامان از قبل براي آنان تهيه و تنظيم شده و توسط پيامبرصلي الله عليه وآله ابلاغ گرديده است. و آنان نيز تمام دستورات را که عين مصلحت اسلام و مسلمين است بدون کم و زياد اجرا نموده‏اند.

ثانياً: با ملاحظه وضعيّت ياران اين دو امام معصوم، چنين تصميم‏گيري از هر کدام عين واقعيّت و صواب به نظر مي‏رسد. خيانت کوفي‏ها نسبت به امام حسين‏عليه السلام به نحوي بود که زمينه را در نهايت براي پيروزي حضرت فراهم ساخت، خصوصاً آن که حضرت با اهل و عيال خود به طرف عراق حرکت کرد و آنان او را به سوي خود دعوت کرده بودند، در حالي که براي امام حسن‏عليه السلام چنين موقعيتي فراهم نبود.

ثالثاً: از طرفي ديگر، لشکريان امام حسن‏عليه السلام بعد از بيعت با حضرت و حرکت براي جنگ نقض بيعت کردند، ولي مردم کوفه در عصر امام حسين‏عليه السلام گرچه براي بيعت با او دعوت کردند ولي قبل از بيعت و حرکت به جنگ با دشمنان حضرت با او به مخالفت پرداختند. لذا بدين جهت لشکريان امام حسن‏عليه السلام خبيث‏تر به نظر مي‏رسند تا مردم کوفه در عصر امام حسين‏عليه السلام، آناني که به حضرت نامه نوشتند تا به ياري‏اش بپردازند.

امام حسن‏عليه السلام در ميان لشکريان خود افرادي مخلص و فداکار به اندازه اصحاب باوفاي امام حسين‏عليه السلام نداشت تا با دشمن بجنگند.

رابعاً: با مراجعه به سيره و حالات دشمنان اين دو امام از طرفي و خليفه به ناحق در عصر آن دو پي خواهيم برد که در اين دو عصر دو نوع تصميم‏گيري متفاوت لازم بود، همان کاري که اين دو امام انجام دادند؛ يکي صلح و ديگري جنگ و شهادت.

دشمن مقابل امام حسن‏عليه السلام معاويه است و دشمن امام حسين‏عليه السلام يزيد، فرزند معاويه است. اين دو خليفه به ناحق دو سيره مختلف داشتند. معاويه گرچه مردي حيله‏گر و فاسق بود و در جهت محو آثار اسلامي از هيچ کاري فروگذاري نمي‏کرد ولي در ظاهر، احکام اسلامي را تا حدودي مراعات مي‏نمود. اما يزيد بن معاويه نه تنها در باطن با اسلام دشمن بود، بلکه آشکارا نيز دشمني و خصومت خود را با اسلام و پيامبر خداصلي الله عليه وآله ابراز مي‏داشت و به هيچ يک از مقدسات اسلامي پايبند نبود. معاويه گرچه در ظاهر حرمتي براي بني هاشم قائل بود ولي يزيد هيچ گونه احترام و حرمتي براي آنان نمي‏شناخت.

به همين جهت است که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود:

«الحسن و الحسين امامان قاماً او قعداً»؛

«حسن و حسين هر دو امامند چه اين که قيام کنند يا صلح نمايند.»

"مناقب ابن شهر آشوب ج۳ص۳۹۴ و بحار الانوار ج ۴۳ص۲۹۱"

لذا ما معتقديم که اگر امام حسين‏عليه السلام در عصر امامت امام حسن‏عليه السلام بود همان کاري را مي‏کرد که برادرش امام حسن‏عليه السلام انجام داد و نيز اگر امام حسن‏عليه السلام در عصر امامت امام حسين‏عليه السلام قرار داشت همان کاري را مي‏کرد که برادرش امام حسين‏عليه السلام انجام داد، زيرا آنان همگي زمان‏شناس بوده و هر کاري را که انجام مي‏دادند و هر تصميمي را که مي‏گرفتند با در نظر گرفتن مصلحت واقعي اسلام و مسلمين بوده است.

پاسخ به شبهات آقای عبدالستار

با سلام خدمت دوستان  عزیزم

قبل از هر چیزی تبریک عرض می کنم فرا رسیدن روز مباهله که در این روز امیرالمومنین به عنوان نفس پیغمبر مشخص شدند برای آشنایی بیشتر به این لینک مراجعه نمایید

مباهله برتری علی به تمامی صحابه

جوابهای آقای عبدالستار را در قسمت قبل ملاحضه نمودید حال به جوابهای بنده پیرامون صحبت های ایشان توجه نمایید در ضمن بیشتر صحبت های بعدی ایشان در رابطه با غدیر بود که پاسخ می دهیم

همچنین جناب آقای عبدالستار در نظرات فرمودند چرا متن من را به صورت کلی نیاوردید که در این قسمت این کار را می کنیم  لطفا توجه فرمایید :

"شما مي‌گوييد: منظور پيامبر(ص) از گفتن: من کنت مولا فهذا علی مولا اين بوده كه علي(ع) وصي و جانشين آن حضرت و سرپرست مسلمانان پس از ايشان است و پرسيده‌ايد: کلمه مولا به چه معنایی می باشد ؟

در پاسخ مي‌گويم: بنده به فرهنگهاي لغت عربي مانند منجد و اقرب الموارد و... مراجعه كردم و ديدم كه كلمۀ مولا داراي بيش از بيست معني است كه عبارتند از:

مالك،عبد و برده، آزادكنندۀ برده،آزاد شده،دوست،نزديك،پسر،عمو،

همسايه،هم‌سوگند،مهمان،شريك،خواهرزاده،سرپرست،پروردگار،

نعمت دهنده،نعمت گيرنده، دوستدار،پيرو،داماد.(اقرب الموارد ج. پنج ص. 834).

همجنين در قرآن كريم مولا به شش معني آمده است: خويشاوند،پروردگار،

دوست،هم‌عهد،ميراث خوار،آزاد كرده. (وجوه قرآن تفليسي صفحۀ 278).

به راستي اين پرسش براي من پيش آمد كه چرا پيامبر(ص) از اين واژه استفاده كرده

و اگر منظور او اين بوده كه امام علي (ع) جانشين و وصي اوست چرا كلمه‌اي را به كار نبرده كه صريح باشد و از كلمات اضداد نباشد"

امامت حضرت علی در آئینه سنت

خب صحبت های آقای عبدالستار را گوش کردیم  ببینیم علمای اهل تسنن پیرامون این صحبت ها چه عقیده ای دارند

در رابطه با مسأله حجة الوداع و غدیر خم و خطبه پیامبر اکرم(ص) در آن، مورد اجماع و اتفاق جمیع مسلمانان شیعه وسنی است و جایگاه ویژه‏ای در نصوص دینی و ادبیات و اشعار مسلمانان - اعم از عرب و غیر عرب - دارد. در متون اسلامی هیچ روایتی به اندازه این واقعه به حد فوق تواتر نرسیده است و احدی را یارای تردید در آن نیست. در میان صحابه پیامبر(ص) 110 نفر و از تابعین 89 نفر آن را نقل کرده‏اند و طبقات راوی آن، به 360 نفر رسیده است. شاعران بسیاری نیز این جریان را به نظم آورده‏اند؛ از جمله:
در قرن اول: امیرالمؤمنین(ع)، حسان بن ثابت انصاری، قیس بن سعد بن عباده انصاری، عمر و بن عاص بنوائل، محمد بن عبداللّه‏ حمیری.
اکنون این سؤال رخ مینماید که اگر این واقعه در میان همه مسلمین، اجماعی و مورد اتفاق است، پس اختلاف درچیست؟ اساس اختلاف بر سر همان ماهیت و دلالت این واقعه است:
1ـ برادران اهل تسنن مثل همین آقای عبدالستار اظهار میدارند که این حادثه عظیم تاریخی و سخنان و تأکیدات پیامبر اکرم(ص)، صرفا به معنای لزوم «محبت و دوستی» حضرت علی(ع) است، و هیچ دلالتی بر امامت و زمامداری و لزوم پیروی از ایشان ندارد. دلیل آنان نیز آن است که «ولایت» چند معنا دارد و یکی از معانی آن «دوستی» است. بنابراین تا زمانی که به این معنا قابل حمل است، نمیتوان به معانی دیگر آن تمسّک جست.
خطیه غدیر با وجود اینکه در موضوع غدیر وجود دارد ولی باز هم در قسمت ادامه مطلب آورده شده است

2ـ دیدگاه شیعه این است که ماهیت این حادثه و سخنان پیامبر اکرم(ص)، نصی صریح و قاطع بر امامت و پیشوایی حضرت علی(ع) است و قراین و شواهد حالی، مقالی و مقامی به گونه‏ای است که هرگز نمیتوان آن را تنها به دوستی و محبت تفسیر کرد. البته باید توجه داشته باشید که شیعه ادله بیشمار دیگری از قرآن و عقل و سنت بر امامت آن حضرت در دست دارد و این مسأله یکی از آن ادله میباشد، نه تنها دلیل. در عین حال این رخداد، حجتی قاطع وخلل ‏ناپذیر است و به هیچ روی نمیتوان از آن دست برداشت. دلایل و قرائنی که بر صحّت دیدگاه شیعه گواهیمیدهد، عبارت است:
۳ـ معنای ولایت: لغت شناسان و کتاب‏های برجسته و ممتاز لغت، کلمه ولایت را به معنای سرپرستی، عهده‏داری امور، سلطه، استیلا،رهبری و زمامداری معنا کرده‏اند. در این جا معنای این کلمه را با برخی از مشتقاتش فقط از کتاب‏های لغت اهل سنت برایتان نقل میکنیم:
- راغب اصفهانی مینویسد: «وِلایت؛ یعنی، یاری کردن. و وَلایت؛ یعنی، زمامداری و سرپرستی امور و گفته شده است که ولایت و ولایت ماننددِلالت و دَلالت است و حقیقت آن «سرپرستی» است. ولی و مولی نیز در همین معنا به کار میرود»، (المفردات الراغب، ص 570).
- ابن اثیر مینویسد: «ولیّ؛ یعنی، یاور... و هر کس امری را بر عهده گیرد، «مولی و ولیّ آن است». سپس خودش میگوید: «و از همین قبیل است حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه»... و سخن عمر که به علی(ع) گفت: «تو مولای هر مؤمنی شدی»؛ یعنی، «ولی مؤمنان گشتی»، (النهایة، لابن اثیر، ج 5، ص 227).
- صاحب صحاح اللغة مینویسد: «... هر کس سرپرستی امور کسی را به عهده گیرد ولی او است»، (الصحاح فی لغة العرب، ج 6، ص2528).
- صاحب مقاییس مینویسد: «.. هر کس زمام امر دیگری را به عهده گیرد «ولیّ او است»، (معجم مقاییس اللغة، ج 6، ص ص 141).
اکنون با این گفته‏های مصرّح ارباب لغت، چگونه میتوان «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» را به «دوستی» صرف معنا کرد و سرپرستی اجتماعی وزمامداری را از آن جدا ساخت؟! مگر نه این است که «ابن اثیر» لغت‏ شناس معروف عرب و سنی، خودش تصریح میکند که کلمه «مولی» درروایت «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» از زبان پیامبر(ص) و در گفتار عمر در همین معنا به کار رفته است؟
همچنین برای اینکه کلمه مولا رابتوان به خوبی معنی کرد بایستی به جملات قبلی پیغمبر توجه کرد «مگرپیغمبر قبل از این جمله این آیه را نفرمودند که النبی اولی باالمومنین من انفسهم... وبعد از اینکه این آیه را بیان نمودند نفرمودند الست اولی بکم من انفسکم ؟ آیا من اولی به تصرف در شما نیستم از خودتان همه گفتند بلی سپس پیامبر فرمودند من کنت مولا فهذا علی مولا  اگر پیغمبر می فرمودند من کنت مولا فعلی مولا شاید بتوان این احتمال را داد که کلمه مولا به معنی محبت است ولی پیامبر فرمود من کنت مولا فهذا علی مولا  چون در این جمله کلمه فهذا آمده است آن را به جمله ی قبلی خود مرتبط می کند که الست آمده و مشخص می کند که مولا به معنی سرپرست است نه دوست وهمچنین در روایت دیگر آمده است" علی منی وانا من علی "یعنی همان گونه که من اولی به تصرف در مومنین هستم علی نیز همانگونه است (صحیح بخاری ج3ص242وهمچنینج4ص18)

۴ـ خطاب تند و قاطع الهی:  اگر حادثه غدیر صرفا برای اعلام دوستی حضرت علی(ع) بود، آن قدر اهمیت داشت که خداوند به پیامبرش وحی کند، که اگر آن را ابلاغ نکنی، رسالت الهی را انجام نداده‏ای؟ آیا اعلام محبت امیرالمومنین برابر با کل رسالت پیغمبر است ؟خواهشا جواب بدهید؟خداوند میفرماید: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لن تفعل فما بلغت رسالته واللّه‏ یعصمک من الناس ان اللّه‏ لایهدی القوم الکافرین»، (مائده، آیه 70). آیا این اخطار شدید اللحن به خوبی نشان نمیدهد که مسأله بالاتر از این حرف‏ها است؟ البته محبت امیرالمؤمنین(ع) جایگاه بسیار بلندی دارد و یکی از نشانه‏های ایمان است؛ لیکن بحث در این است که این خطبه بنا به دلایل ذکر شده، قطعا منحصر به «ولایت محبت» نیست.
۵ـ دلداری خدایی: در آیه یاد شده، خداوند پیامبر را دلداری داده، میفرماید: در راستای اجرای این مأموریت، خداوند تو را در مقابل توطئه‏های مردم محافظت میکند «واللّه‏ یعصمک من الناس». آیا این مسأله نشان نمیدهد که این مأموریت، مسأله مهمی بوده است که پیامبر(ص) بیم آن داشته که برخی بر اثر هواهای نفسانی به مقابله برخاسته و توطئه کنند؟ آیا فقط با اعلام دوستی حضرت علی(ع) جای چنین خوفی بود؟
۶ـ گزینش مکان: آیا این که پیامبر(ص) جحفه را - که مکان جدا شدن و انشعاب مسافران است - انتخاب کردند، تا همگی قبل از انشعاب در سخنرانی آن حضرت حضور داشته باشند و نیز این که پیامبر(ص) دستور دادند کسانی که از آن مکان گذشته بودند برگردند، و صبر نمودند تاکسانی هم که عقب مانده بودند، از راه برسند و... نشانه چیست؟
این که دستور دادند که شاهدان به غایبان اطلاع دهند و این «نبأ عظیم» را به گوش همگان برسانند، دلالت بر این ندارد که مسأله، برای امت اسلامی فوق‏العاده مهم و حیاتی است؟ آیا عاقلانه است که پیشوای بزرگ مسلمانان در آخرین سخنرانی برای جمعیت باشکوه حج‏گزاران و در آن گرمای سوزان، مسافران خسته و کوفته را گرد آورد و با این تأکیدات، با آنان سخن بگوید و تنها مقصودش این باشد که بگوید: «علی را دوست داشته باشید»؟!
۷ـ نزول آیه اکمال: این که پس از اجرای این مأموریت، آیه نازل شد که: «الیوم اکملت لکم دینکم و رضیت لکم الاسلام دینا»،(مائده،آیه 3). آیا دلالت بر این ندارد که مسأله بالاتر از صرف محبت بوده و آیا فقط با دوستی حضرت علی(ع) - نه رهبری و پیشوایی آن حضرت -دین کامل شد و خداوند اسلام را پسندید؟
اگر مسأله فقط دوستی و مودّت بود، که در این رابطه قبلاً آیه‏ای نازل شده و از این جهت نقصی در دین نبود؛ زیرا آیه « قل لا اسألکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»، (شوری، آیه 23) قبلاً نازل گشته بود. پس چرا وقتی که این آیه نازل شد دین کامل نشد؟خواهشا جوابی بدهید اگر می توانید. پس نتیجه میگیریم که آیه اکمال، پیام دیگری را در بر دارد.
آقای عبدالستار جواب این آیه و این همه استدلال راچه می دهید؟

با توجه به خطبه غدیر که (خوهشا مراجعه كنيد به خطبه غدبر ابو جعفر محمد بن جرير طبري از علماي بزرگ اهل تسنن در كتاب الولايه كه تمام خطبه غدير را در آن کتاب آورده) در این لینک آورده ام  و متنی که در قسمت قبلی آورده ایم به این سوالات نیز پاسخ دهید

خلاصه خطبه غدیر

حال به سوالات زیر پاسخ دهید

6ـ چرا پیامبر(ص) در آن حادثه، به مسائل اعتقادی استشهاد نموده و در کنار آنها مسأله ولایت را مطرح کردند؟
7ـ چرا پیامبر(ص) عترت را در کنار قرآن و به عنوان «ثقل اصغر» ذکر نمودند؟
8ـ چرا پیامبر(ص)فرمودند: قرآن و عترت از یکدیگر جدا نمیشوند و فرمودند: امت باید به هر دو چنگ زند؟ آیا صرف دوست داشتن قرآن کافی است یا باید از آن پیروی کرد و آن را امام و پیشوای خود دانست؟ وحدت سیاق نشان میدهد که در مورد اهل بیت(ع)، نیز باید همین‏گونه رفتارکرد و آنان را سرمشق، الگو و پیشوای عملی خود قرار داد.
9ـ چرا پیامبر(ص) به مسأله ایفای رسالت و سپس به «اولویت» خود بر مؤمنین انگشت میگذارد و بلافاصله مسأله ولایت را طرح میکند؟
10ـ چرا پیامبر(ص) مسأله ولایت را سه یا چهار بار تکرار میکند؟ این همه تأکید برای چیست؟
11ـ چرا پیامبر(ص) بعد از این حادثه فرمودند: «اللّه‏ اکبر» بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علی «بعد ازمن»؟
نکته مهم در اینجا این است که اگر مقصود از «ولایت» محبت باشد دیگر قید «بعد از من»، زاید است؛ زیرا محبت حضرت علی(ع) مقیدبه زمان پس از مرگ پیامبر(ص) نیست و بسیار مسخره است اگر منظور پیامبر(ص) را این بگیریم که بعد از رحلت من، علی را دوست بدارید؟زیرا محبت علی(ع) با حیات پیامبر(ص) قابل جمع است و این رهبری امام علی(ع) است که پس از پیامبر(ص) مورد نظر میباشد؛ زیرا دریک زمان وجود دو پیشوا در عرض هم ممکن نیست.
12ـ چرا بعد از این ماجرا، مردم با حضرت علی(ع) بیعت کردند؟ مگر دوستی بیعت دارد؟ بیعت در لغت به معنای التزام به فرمان‏برداری و تبعیت است و حتی ابوبکر و عمر نیز با آن حضرت بیعت کرده و هر یک گفتند: «بخّ بخّ لک یا علی، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن».

13ـ نکته دیگر آن که همه حاضران در آن جلسه از خطابه پیامبر(ص) مسأله «امامت و پیشوایی حضرت علی(ع)» را فهمیدند و بلافاصله «حسان بن ثابت انصاری» از پیامبر(ص) اجازه گرفت و اشعاری زیبا سرود که در یکی از ابیات آن از زبان پیامبر(ص) چنین میگوید: ........... قم یا علی فانّنی
رضیتک من بعدی اماما و هادیا  که در متن های قبلی آورده ام
یعنی: ای علی! برخیز، خرسندم که تو امام و هادی بعد از من میباشی . پس اگر حسان اشتباه گفته پس چرا پیامبر به او گوشزد نکرد و این جمله را بیان نمود.

يا حسان لاتزال مويدا بروح القدس ما نصرتنا او نافحت بلسانك

 (اي حسان ماداميكه به ما اهلبيت ياري نمودي چه با كلمه خوبي و جه با مدحي موئيد روح القدس مي باشي يعني اين اشعاري كه گفتي از نفخه روح القدس بوده )

14- حال آقای عبدالستار که می گویید پیغمبر در روز غدیر فرمود من کنت مولا فهذا علی مولا آیا پیغمبر بالای منبر رفت وفقط این جمله را گفت ایشان خطبه ای ایراد نمودند که چندین ساعت طول کشید و بروید بجای اینکه فقط این جمله را بخوانید  خطبه غدیر را بخوانید که برای شما گذاشته ام  آنوقت متوجه می شوید که منظور پیغمبر از کلمه مولا چه بوده است

15- پیامبر اکرم در ضمن صحبتهایش پیشگویی هایی نموده است که بیان می نمایم

به زودي پس از من پيشواياني خواهند بود كه شما را به سوي آتش مي خوانند و در روز رستاخيز تنها وبدون ياور خواهند ماند.

آگاه باشيد! به زودي پس از من امامت را با پادشاهي جابه جا نموده. آن را غصب كرده و به تصرف خويش درآورند.

هان! نفرين و خشم خدا بر غاصبان و چپاول گران! و البته در آن هنگام خداوند آتش عذاب - شعله هي آتش و مس گداخته - بر سر شما جن و انس خواهد ريخت. آن جاست كه ديگر ياري نخواهيد شد.

 آگاه باشيد! آن ها را ياد كنيد و نگه داريد و يكديگر را به آن توصيه نماييد و در آن [احكام خدا ]دگرگوني راه ندهيد. هشدار كه دوباره مي گويم: بيدار باشيد

 

هان مردمان! هيچ سرزميني نيست مگر اين كه خداوند به خاطر تكذيب اهل آن [حق را] ، آنان را پيش از روز رستاخيز نابود خواهد فرمود و به امام مهدي خواهد سپرد. و هر آينه خداوند وعده ي خود را انجام خواهد داد.) اشاره به آيه ى 179 / آل عمران است.

خب گوشه ای از بیانات پیامبر را شنیدیم حال این پرسش ها پیش می آید آن پیشوایان چه کسانی هستند که پیامبر اکرم فرمودند آنها اهل آتشند و همچنین غاصبان وچپاول گران چه کسانی بوده اند و چه کسانی احکام خدا را دگرگون نمودند ؟

حتما ادامه این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید تا پاسخ سوالات خیلی زیادتان را ببینید

ادامه نوشته

حقایقی جالب پیرامون مذهب حقه تشیع

با نام وياد خدا

با سلام خدمت برادران خوبم

با عرض شرمندگي اگر نتوانستم  زود پاسخ هاي آقاي عبد الستار را بدهم  آقاي عبدالستار سوالاتي را در كامنت هاي قبلي بيان نمودند كه قبلا به شما قول دادم پاسخ بدهم

بايستي بگويم سوال اول ايشان پيرامون كلمه مولا بود كه تا حدودي در مقاله قبلي پاسخ دادم ولي مثل اينكه ايشان هنوز قانع نشدند و تصميم گرفتم مقاله اي جداگانه براي اين موضوع اختصاص بدهم

همانطور كه در كامنت هاي قبلي آمده است هنگامي كه پيغمبر از حج بر مي گشتند در مكاني به نام غدبر خم آيه ابلاغ نازل شد كه به طور مفصل بحث شد ولي آقاي عبدالستار بياناتي را فرمودند كه مشخص مي كند ايشان اصلا قرآن را يا نخواندند و يا به آن كمتر توجه كرده اند كه چنين سوالاتي را از بنده پرسيده اند خواهشا قبل از هر صحبتي مراجعه مي كنيم به كلام الله مجيد و از قرآن مدد مي جوييم

خداوند در قرآن كريم مي فرمايد :

وَ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ احْذَرُواْ  فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلىَ‏ رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ  "مائده92"

اطاعت خدا و اطاعت پيامبر كنيد! و (از مخالفت فرمان او) بترسيد! و اگر روى برگردانيد، (مستحق مجازات خواهيد بود و) بدانيد بر پيامبر ما، جز ابلاغ آشكار، چيز ديگرى نيست (و اين وظيفه را در برابر شما، انجام داده است).

وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ  قُل لَّسْتُ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ"انعام66"

قوم و جمعيّت تو، آن (آيات الهى) را تكذيب و انكار كردند، در حالى كه حق است! (به آنها) بگو: «من مسئول (ايمان‏آوردن) شما نيستم! (وظيفه من، تنها ابلاغ رسالت است، نه اجبار شما بر ايمان.)»

فَتَوَلىَ‏ عَنهُْمْ وَ قَالَ يَاقَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبىّ‏ِ وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِن لَّا تحُِبُّونَ النَّاصِحِينَ "اعراف79"

(صالح) از آنها روى برتافت و گفت: «اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم، و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى (چه كنم كه) شما خيرخواهان را دوست نداريد!»

إِلَّا بَلَاغًا مِّنَ اللَّهِ وَ رِسَالَاتِهِ  وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا "جن23"

تنها وظيفه من ابلاغ از سوى خدا و رساندن رسالات اوست و هر كس نافرمانى خدا و رسولش كند، آتش دوزخ از آن اوست و جاودانه در آن مى‏مانند!

حال آقاي عبدالستار شما درباره ي آيه ابلاغ فرموديد :منظور از اين آيه تبيلغ رسالت و تكميل شدن دين و اعلام وصايت امير المومنين است و همچنين فرموديد كه ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين در واقع متحقق نشده است و در نتيجه پيغمبررسالت خويش را انجام نداده است

در پاسخ بايستي بگويم اين مطالبي كه ميگوييد حرف شماست نه حرف قرآن كه آياتش را بيان نمودم خداوند در قرآن به پيامبرش ميگويد تو وظيفه داري آنچه را كه من مي گويم  به مردم ابلاغ كني حال اينكه آيا مردم گوش به حرف مي دهند يا نه با من است و كساني كه اطاعت نكنند به آتش مي اندازم در ضمن شما فرموديد ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين متحقق نشده است خواهشا بفرماييد اين را از چه سنگ و ملاكي متوجه شديد آيا پيامبر اكرم در سفر آخر خود در مكاني به نام غدير خم بعد از نزول آيه ابلاغ اين امر را انجام نداد اگر بگوييد انجام نداده است دروغ گفته ايد چون تمامي مورخين و مفسرين اهل تسنن كه لينكش را در قسمت قبلي گذاشتم تاييد كرده اند ، پس چگونه به پيامبر اكرم اسلام چنين تهمت هايي مي زنيد و ميگوييد كه او ابلاغ رسالت نكرده است ، حال چون صحابه پيغمبر بخاطر عناد و دشمني كه با امير المومنين داشته اند و توطئه كردند ونگذاشتند كه او به خلافت برسد ،براي توجيه كار آنها به پيغمبر رحمت تهمت مي زنيد ومي گوييد كه تبليع رسالت به اين مهمي كه برابر با كل رسالت پيغمبر است را انجام نداده است ،پناه مي برم به خدا از اين تهمت هاي ناروا

و همچنين گفتيد اگر منظور از ابلاغ دين ، ولايت بوده چرا آيات بيشتري به اين مهم اختصاص نداده است ؟ در جواب بايستي بگويم آنها هم مثل همين آيات نيز انكار ميشد واگر نه همين يك آيه كافي بود در ضمن اينكه ميگوييد آيات كمي پيرامون امير المومنين نازل گشته است باز اين سوال شما مطالعه كمتان پيرامون كتب خودتان است اگر مي خواهيد پيرامون آياتي كه در وصف امير المومنين نازل گشته است مراجعه كنيد به كتاب نهج الحق علامه حلي كه در اين كتاب فقط به 88مورد از آيات نازل شده اي  كه در باره ي امير المومنين در منابع اهل تسنن آمده جمع آوري شده است  همچنين مقاله اي پيرامون همين آيات براي شما در مقالات بعدي قرار مي دهم

پيرامون سوال بعدي شما واقعا نمي دانم گريه كنم يا بخندم و در حيرتم كه چگونه يك مسلمان هنوز خدا را نشناخته است كه اين چنين سوالاتي را مطرح ميكند

در جواب اين سوال واقعا مضحك بايستي در ابتدا به چند سوال براي مقدمه پاسخ بدهم

چرا خداوند آن هنگاميكه قابيل هابيل را كشت سريعا قابيل را به جزاي عملش نرساند؟ مگر نمي توانست اين كار را انجام دهد ؟چرا خداوند متعال كه عين قدرت است فرعونيان را نابود نكرد با اينكه چنديد قرن به مردم ظلم و ستم ميكردند و با اين وجود آنجا قادريت خود را به نمايش نگذاشت ؟ چرازماني كه قوم موسي بعد از آنهمه حجت بارز دوباره به گوساله پرستي روي آوردند باز آنجا قدرت خود رابه نمايش نگذاشت ؟چرا آنجا كه برادران يوسف با بي رحمي تمام يوسف را به درون چاه انداختند خداوند برآنها خشمگين نشد و آنها را همان لحظه مجازات نكرد ؟از همه مهمتر چرا در جنگ احد كه سپاه اسلام شكست خورد خداوند از قدرت خود استفاده نكرد تا سپاه اسلام شكست نخورد؟

چرا هنگاميكه امام حسين را با آن وضعيت بد شهيد كردند و زنان او را به اسارت بردند خداوند به خشم نيامد(منظور اين است كه به خشم در آمد ولي خشم خود را بروز نداد) وتمام كساني كه سبط پيغمبر را شهيد كردند را نابود نكرد ؟ همچنين در زمانه خودمان شاهد ظلم بيش از حد سران كشور هايي مثل آمريكا و انگليس هستيم با وجود اين چرا خداوند آنها را نابود نمي كند ؟

مطمئن هستم كه با خواندن اين سوالات به جواب سوالتان پي برديد ، جواب سوالاتي را كه ذكر كردم همه ما مي دانيم ولي به طور خلاصه ميگويم كه آن خداييكه قادر مطلق است ودر قهاريت وي شكي نداريم صبور نيز هست مثلا در همين قضيه ي حضرت يوسف اگر خداوند همان لحظه اي كه برادرانش مي خواستند او رابه درون چاه بياندازند آنها را نابود مي كرد آيا ديگر فرصت اين را داشتند كه پيش پدر خود بيايند و از او بخواهند كه شفاعت آنها را پيش خدا بكند تا خداوند آنها را ببخشد در ضمن يكي ديگر از دليل ها اين است كه ما در سوره حمد مي خوانيم خداوند صاحب روز جزاست سوال اينجاست مگر خداوند صاحب دنيا نيست كه مي فرمايد صاحب روز جزاست در جواب بايستي بگويم در روز قيامت صفاتي مثل قهاريت خداوند وهمچنين قادريت او بر همه مردم نمايان مي شود و بخاطر همین هيچ كس در آنروز نمي تواند وجود خدا و این صفات را انكار كند بخاطر همين از لفظ صاحب روز جزاست استفاده نموده است   

همچنين مگر خداوند در قرآن نفرمود كه سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر به دست خودشان مگر همين قوم نبودند كه اميرالمومنين را به خاطر منافع خود كنار گذاشتند در حالي كه مي دانستند كه او جانشين رسول اكرم است با اين وجود به مخالفت پرداختند و او را نپذيرفتند حالا شما از خدا چه انتظاري داريد مي خواهيد كه خدا بيايد و آنها را مجبور كند كه ولايت امير المومنين را بپذيريد در حالي كه خداوند هرگز چنين كاري نمي كند دليل من دليل قر آن است خداوند در سوره يونس آيه 99 مي فرمايد :

وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لاََمَنَ مَن فىِ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا  أَ فَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتىَ‏ يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ(99)

اگر خدايت مى‏خواست، همه مردم روى زمين ايمان مى‏آوردند. آيا تو مى‏خواهى با اكراه آنها را وادار به قبول ايمان كنى؟!

 فكر مي كنم به همين اندازه كافي باشد

همچنين در مورد صحبت شما پيرامون قدرت غيبي پيامبر اكرم و اهلبيت ايشان ، كه فرموديد چرا از قدرت غيبي خود استفاده نكردند بايستي بگويم قدرت خداوند بالاتراست يا پيامبر اكرم ؟كه هر چه دارد از خداوند متعال دارد در جواب فقط مي توانم آيه 99سوره يونس را ذكر نمايم كه شرحش را دادم

اگر خدا مي خواست با زور و قدرت خودش مردم ايمان بياورند اصلا چه نيازي بود به پيغمبر كه او را به سوي ما بفرستد و از ما بخواهند به خدا ايمان بياوريم مطمئنا فرق است بين ما و فرشته ها چون فرشته ها از قدرت اختيار برخوردار نيستند در حالي كه انسان مجبور است كه مختار باشد و اين مهمترين دليل است  و همچنين اگر ما با قدرت غيبي خدا و رسول اكرم مي خواستيم ولايت مولا امير المومنين را بپذيريم آن وقت چه ارزشي براي ما داشت  

حال در مورد سوال بعدي شما پيرامون اينكه چرا امير المومنين سكوت كردند سوالاتي را پرسيديد كه خالي از جواب نمي باشد توجه بفرماييد

چرا حضرت علی(ع) بعد از رحلت پیامبر(ص) نتوانست حکومت را به دست گیرد؟

در پاسخ مقدمه‏ای لازم است. پیامبر اکرم(ص) پیوسته از جانشینی و خلافت علی(ع) گفت و گو میکرد. با شیوه‏های گوناگون و در مناسبت‏های مختلف به ملت نوپای اسلام گوشزد میفرمودند، تا آیه تبلیغ نازل شد: "یا ایها الرّسول بلغ ما انزل الیک ...

با توجه به این که از آخرین آیاتی است که در حجة الوداع نازل شده و مقصود جز اعلام خلافت و ولایت علی نیست و ماجرای غدیر از انجام همین امر حکایت میکند
مطابق روایات اهل سنّت همگی تبریک گفتند، اما در انتظار غروب خورشید زندگاني پيامبر بودند تا نيت هاي شوم خود را عملي كنند در روزهاي آخر زندگاني باز پیامبر(ص) در حال نقاهت فرمود قلم و کاغذ بیاورید تا بگویم بنویسید، عمر گفت "هذا الرجل لیهجر". به پیامبر نسبت هذیان دادند. (مربوط به حديث قرطاس مي باشد)

 بعد از رحلت رسول اکرم(ص) حضرت علی(ع) و زهرا(ع) مشغول کفن و دفن پیغمبر(ص) بودند که جمعی رفتند در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند و اظهار داشتند که تعیین خلیفه از همه چیز مهم‏تر است، رعب و وحشت در ميان مردم ایجاد کردند و مردم را برای بیعت با ابابکر فرا خواندند و تهدید کردند هر کس بیعت نکند محکوم به قتل است.
مردم از یک طرف ترسیدند و سران قوم تطمیع شدند، به پیامبر(ص) اشکال کردند که با مردم باید در امر خلافت مشورت میکرد و مردم برای خلافت علی(ع) آمادگی ندارند، چون شوخ طبع و کشنده اجداد و اقوام مردم و از نظر سنّی هم جوان است و ده‏ها شک و شبهه دیگر.
حضرت علی(ع) فرمود:
"دیدم یا با دست قطع شده و بدون یاور باید قیام کنم و یا بر این تاریکی کورزا صبر و تحمل را در پیش گیرم در حالی که تیر بر چشم و استخوان در گلو دارم، پس از بررسی و تفکر دیدم صبر به عقل نزدیک‏تر است".
بنابراین، حضرت علی(ع) محیط را مساعد نمیدید. اکثریت مردم جاهل و نادان بودند. آن‏ها قدرت نظامی را به دست گرفتن و مردم را ارعاب و تهدید کردند.

 حال در جواب  آقاي عبدالستار كه ميگويند چرا امير المومنين قيام نكرد و چرا سكوت كرد واز حق مسلم خود دفاع نكرد  دلايل مختلفي دارد كه به شرح مختصري از آنها مي پردازم

 بعد از رحلت نبی گرامی اسلام و غصب خلافت و کنار گذاشتن حضرت علی از صحنهء سیاسی و تصمیم گیری در امور جامعهء اسلامی , آن بزرگوار لحظه ای درنگ نکرد و برای بازپس گیری حق مسلّم خویش تلاش بسیار نمود.
طبق گفتهء یکی از علمای بزرگ اهل سنّت , شب ها حضرت فاطمه را سوار برچهارپایی می کرد و در مجالس انصار می برد و فاطمه از آن ها می خواست كه از علی پشتیبانی کنند.
آنها در پاسخ می گفتند: ای دختر رسول خدا بیعت ما با این ابوبکر انجام شده و کار از کار گذشته است و نمی توانیم نقض بیعت کنیم . اگر شوهر تو قبل از ابوبکر به سوی ما می آمد, ما به او مراجعه کرده و رهبری او رامی پذیرفتیم .

 حضرت برای اثبات حقانیت خود بارها با استدلال ها و احتجاج های متین خود, از خلیفه و هواداران اوانتقاد و به آن ها اعتراض می کرد, ولی مرور ایام و سیر حوادث نشان داد این اعتراض ها سودی ندارد و خلیفه وهوادارانش برای حفظ قدرت پافشاری زیادی دارند.
در این هنگام امام بر سر دو راهی سرنوشت سازی قرار گرفت : یا می بایست به کمک خاندان رسالت وعلاقه مندان خود قیام کند و با توسل به زور و قهر و غلبه , حکومت را قبضه کند, و یا وضع موجود را تحمل کرده و در حد امکان به حل مشکلات مسلمانان و انجام وظایف خویش بپردازد; از آن جا که هدف در رهبری الهی ,مقام و قدرت و موقعیت نیست , لذا اگر رهبری اسلامی بر سر دو راهی قرار گیرد و ناگزیر باشد از میان مقام وهدف یکی را برگزیند, باید از مقام دست برداشته و هدف را مقدم بدارد. علی با رو به رو شدن با چنین وضعی , راه دوم را انتخاب کرد.
حضرت در ارزیابی اوضاع و احوال جامعهء اسلامی و خطراتی که آن را تهدید می کرد, به این نتیجه رسید که اگر در گرفتن حکومت اصرار بورزد و به زور و قدرت متوسل شود, وضعی پیش خواهد آمد که تمام زحمات رسول خدا و خون های پاکی که در راه باور کردن نهال اسلام ریخته شد, هدر برود.
خود می فرماید: .

 خطرهایی که در صورت قیام علی جامعهء اسلامی را تهدید می کرد, زیاد بود که در ذیل به چند تا به طوراختصار اشاره می کنیم :
1 امام اکثر دوستان فدایی و صمیمی خود را از دست می داد. از طرفی بسیاری از صحابهء پیامبراکرم به حکومت علی راضی نبودند, کشته می شدند. بدیهی است با پیش آمدن چنین وضعی , قدرت مسلمانان به ضعف می گرایید و با یک حملهء دشمنان قسم خورده و زخم دیده سقوط می کرد.
2 بسیاری از قبایل و گروه ها در سال های آخر عمر پیامبر مسلمان شده و هنوز ایمان در دل آنان نفوذ نکرده بود; لذا وقتی با خبر شدند پیامبر رحلت کرد, گروهی پرچم ارتداد را بلند کرده و عملاً باحکومت اسلامی در مدینه به مخالفت برخاستند.
روشن است , قیام امام برای خلافت در چنین وضعی به صلاح اسلام و مسلمانان نبود.
3 علاوه بر خطر مرتدان , خطر بزرگ عده ای بود که ادعای نبوت کردند, مانند مسیلمه کذّاب و سجاح , که هر کدام با جمع بیروهای زیاد قصد حمله به مدینه , مرکز حکومت اسلامی را داشتند.
4 خطر احتمالی حملهء رومیان مسیحی به سرزمین های اسلامی , در صورت دو دستگی مسلمانان .

فعالیت امام در طول این مدت :
1 تفسیر قرآن و حل مشکلات بسیاری از آیات و تربیت شاگردانی مثل ابن عباس ;
2 پاسخ به پرسش های دانشمندان ملل جهان , به خصوص دانشمندان یهودی و نصاری ;
3 تبیین حکم شرعی مسائل جدیدی که سابقه نداشت ;
4 تربیت و پرورش گروهی که ضمیری پاک و روحی آماده برای سیر و سلوک داشتند;
5 تلاش و کوشش برای تأمین زندگی بسیاری از مستمندان , تا آن جا که با دست خود باغ احداث می کرد وقنات حفر می نمود و آن را در راه خدا انفاق می کرد;
6 مشاور خوب و مورد اعتماد دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و حل مشکلاتی مهمی که بر سر راه حکومت به وجود می آمد.(3) بعد از رحلت نبی گرامی اسلام 6و غصب خلافت و کنار گذاشتن حضرت علی 7از صحنه ءسیاسی و تصمیم گیری در امور جامعهء اسلامی , آن بزرگوار لحظه ای درنگ نکرد و برای بازپس گیری حق مسلّم خویش تلاش بسیار نمود.

حال استدلالات را خواندید گمان مي كنم همين مقدار كافي باشد

همچنين فرموديد چرا امير المومنين  سكوت كردند ولي امام حسين قيام نمودند ؟

اگر به استدلالات قبلي پيرامون سكوت امير المومنين توجه كنيد متوجه اوضاع بدجهان اسلام بعد از پيغمبر مي شويد درآن زمان به هيچ عنوان قيام مناسب نبود ولي در زمان امام حسين (ع) خيلي از مشكلات زمان امير المومنين مثل پيامبران دروغين ، خطر حمله ايران و روم و... وجود نداشت يا اگر وجود داشت خيلي كمتر بود

همانطور كه مي دانيد 10 سال از امامت آقا امام حسين در زمان خلافت معاويه ملعون بود وامام حسين به چند دليل در برابر او قيام نكرد يكي از آنها اين بود كه يارن كمي داشتند هانطور كه به خاطر ياران كم ، امام حسن خلافت را به معاويه واگذار كرد و دليل ديگر كه مهمترين دليل است اين بود كه معاويه بر خلاف پسرش يزيد كه در ملا عام مشروب مي خورد ، زنان را به زور تصاحب ميكرد ميمون باز و سگباز بود و صفات حيواني را به كمال خودش رسانده بود ، ظاهر اسلام را بر خلاف باطن كثيفش حفظ كرد پس از مرگ معاويه و روي كار آمدن يزيد امام حسين ديد اگر بخواهد سكوت كند تمامي زحماتي كه پيغمبر انجام داده بود به باد مي رفت و كسي جانشين علي الظاهر او شده كه نه تنها چيزي از دين نمي داند بلكه حلال هاي خدا را حرام مي كند و حرام هاي خدا را در ملا عام در حضور مردم به راحتي انجام مي دهد و مردم جاهل به گمان اينكه او جانشين رسول خداست با ديدن كار هاي او از او الگو برداري مي كنند و به انحراف كشيده مي شوند بر اين شد كه عليه يزيد ملعون با وجود كمي يارانش قيام كند همچنين امام حسين در مورد فلسفه قيام خود مي گويد  من قيام كردم تا امر به معروف و نهي از منكر را زنده كنم  واو قيام كرد در حالي كه با خون خود اسلام را بيمه كرد

امام خميني رهبر كبيرانقلاب در كتاب صحيفه نور مي فرمايند :گناه يزيد اين نبود كه امام حسين را شهيد كرد اين يكي از گناهان كوچك او بود بزرگترين گناه او اين بود كه اسلام را وارونه كرد بخاطر همين امام حسين نتوانست با او بيعت كند و اگر امير المومنين نيز جاي او بود همين كاري را مي كرد كه امام حسين انجام دادند

در آخر بايستي بگويم بعضي از سوالات آقاي عبدالستار بايستي به طور مفصل در يك پست جداگانه پاسخ داده شود

موفق باشيد

 


جناب آقای عبدالستار در قسمت کامنت وبلاگ بیاناتی را فرمودند که هم اکنون آنها را دیدم وانشاالله بعد از ۵ ال ۶ ساعت جواب ایشان را وارد وب می کنم

بسمه تعالی شأنه

آقاي عظامي، مطالبي را كه در پاسخ بنده نوشته بوديد خواندم و بيش از پيش برايتان متأسف شدم. زيرا شما براي اثبات سخنان خود به تحريف نوشته‌هاي بنده و دخل و تصرف در آنها پرداخته‌ايد بدون هيچ واهمه‌اي از آشكار شدن حق و بدون پروا از خداوند عليم و خبير. و البته اين دأب شما و بزرگان شما بوده و هست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
اوّلاً: نوشته‌ايد:« شما درباره ي آيه ابلاغ فرموديد :منظور از اين آيه تبيلغ رسالت و تكميل شدن دين و اعلام وصايت امير المومنين است و همچنين فرموديد كه ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين در واقع متحقق نشده است و در نتيجه پيغمبررسالت خويش را انجام نداده است». در اينجا علاوه بر تغيير دادن نوشتۀ بنده صدر و پايان جملۀ مرا كه نوشته بودم: «شما مي‌گوييد: منظور از «ما انزل اليك» و تبليغ رسالت و تكميل شدن دين اعلام وصايت اميرالمؤمنين است. و بعد از وفات پيامبر(ص) از دستور او سرپيچي شده در اين صورت نتيجه اين مي‌شود كه ابلاغ رسالت و تكميل شدن دين در واقع متحقق نشده ...». حذف كرده‌‌ايد تا خواننده توهم كند كه من ـ خداي ناخواسته ـ گفته‌ام رسالت حضرت مهتر عالم (ص) ناتمام مانده است. در حالي كه نتيجۀ عقايد شما چنين مي‌شود نه عقايد ما كه معتقديم رسالت به بهترين نحو انجام پذيرفته، كما لا يخفی.

پس از چند سطر دوباره تهمت قبلي را تكرار كرده و نوشته‌ايد:« فرموديد ابلاغ رسالت وتكميل شدن دين متحقق نشده است خواهشا بفرماييد اين را از چه سنگ و ملاكي متوجه شديد»
اگر انصاف داشتيد عين جملۀ بنده را مي‌آورديد كه در بالا نقل كردم. و همانطور كه قبلا هم گفته‌ام اگر ما منظور از آيۀ ابلاغ را ولايت حضرت امير بدانيم اين امر تحقق نيافته و چون مي‌دانيم كه رسالت به خوبي و كاملاً ابلاغ شده پس منظور از اين آيه اعلام ولايت حضرت علي(ع) نيست و در آيات پيشين و پسين آيۀ مذكور هم هيچ اشاره‌اي به ولايت نشده است.

چرا در آيات پيشين و پسين آيۀ ابلاغ اندكي تدبر نمي‌كنيد ؟

 

ثانياً: نوشته‌ايد:« گفتيد اگر منظور از ابلاغ دين ، ولايت بوده چرا آيات بيشتري به اين مهم اختصاص نداده است ؟ در جواب بايستي بگويم آنها هم مثل همين آيات نيز انكار ميشد واگر نه همين يك آيه كافي بود».
عرض مي‌كنم هيچ مسلماني آيات كتاب خدا را انكار نمي‌كند و اگر اهل سنّت مي‌گويند اين آيه ربطي به ولايت ندارد بدان دليل است كه نه در اين آيه و نه در آيات ديگر به امر ولايت ـ كه به زعم شما « برابر با كل رسالت پيغمبر است» ـ تصريح نشده و اين درحالي است كه دبارۀ فروع دين مانند نماز و روزه و... و مسائل فقهي و اجتماعي مانند چگونگي تقسيم ارث و غير آن ده‌ها آيه وجود دارد!!!
باز به بنده تهمت زده‌ايد كه« براي توجيه كار آنها به پيغمبر رحمت تهمت مي زنيد ومي گوييد كه تبليع رسالت به اين مهمي كه برابر با كل رسالت پيغمبر است را انجام نداده است».
هر خوانندۀ منصفي مي‌داند كه من چنين نگفته‌ام و حتی به خاطرم هم خطور نكرده كه ـ پناه بر خدا ـ حضرت رسول(ص) رسالت را ابلاغ نكرده بلكه سخن من اين است كه منظور از رسالت در آيۀ مذكور امر ولايت نيست.

ثالثاً: بالاخره تاب نياورده و ناپروا خود را در آتش تقوّل انداخته و بر من سخني ناروا بسته‌ايد كه:« ميگوييد آيات كمي پيرامون امير المومنين نازل گشته است»!!! و نتيجه گرفته‌ايد:« باز اين سوال شما مطالعه كمتان پيرامون كتب خودتان است»!
نيازي نمي‌بينم كه از خويش دفاع كنم زيرا خوانندگان ـ بحمدالله ـ متن نوشته‌هاي پيشين مرا پيش روي دارند و با خواندن آن حقيقت بر آنها آشكار مي‌شود و درمي‌يابند كه من هيچگاه چنين نگفته‌ام، آنگاه اگر تعصب، چشم آنان را نيز نبندد خواهند گفت:هذا بهتانٌ عظيم.
آقاي عظامي، از رقيبان عتيد پروا كنيد و اينچنين به ديگران تهمت نزنيد!
ـ لازم است به اطلاع شما برسانم كه اين علماي اهل سنّت بودند، كه پيش از همه، به جمع آوري آيات نازل شده در شأن حضرت علي(رض) و ديگر ياران پيامبر(ص) و ثبت آنها در رسائل و كتب پرداختند و نيازي نيست كه شما اين آيات را به ما يادآوري كنيد.

رابعاً: به پرسش بنده كه پرسيده‌ام:« آيا خداوند نمي‌توانست ابوبكرو عمر رضي الله عنهما را مغلوب و ارادۀ خود را محقق سازد؟» بدون نقل آن اشاره كرده و آن را مضحك دانسته‌ و نوشته‌ايد:«واقعا نمي دانم گريه كنم يا بخندم و در حيرتم كه چگونه يك مسلمان هنوز خدا را نشناخته است كه اين چنين سوالاتي را مطرح ميكند».
و در صدر نوشته‌هايتان آياتي را نقل كرده‌ايد تا خود را از پاسخ اين گونه پرسشها رها سازيد و نوشته‌ايد:« آقاي عبدالستار بياناتي را فرمودند كه مشخص مي كند ايشان اصلا قرآن را يا نخواندند و يا به آن كمتر توجه كرده اند».
در پاسخ ، ابتدا شما و خوانندگان را به تدبر در اين آيات فرا مي‌خوانم:

وَلَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاء وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿حشر/6﴾

ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى‏گرداند و خدا بر هر كارى تواناست.

كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿مجادله /21﴾
خدا مقرر كرده است كه حتما من و فرستادگانم چيره خواهيم گرديد آرى خدا نيرومند شكست‏ناپذيراست.
فَلاَ تَحْسَبَنَّ اللّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ ﴿ابراهيم/47﴾
پس مپندار كه خدا وعده خود را به پيامبرانش خلاف مى‏كند به تحقيق خدا شكست‏ناپذير انتقام‏گيرنده است.
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ(صف/ 8)
آنان مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولى خدا نور خود را کامل مى‏کند هر چند کافران خوش نداشته باشند!
ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُواْ كَذَلِكَ حَقًّا عَلَيْنَا نُنجِ الْمُؤْمِنِينَ ﴿يونس/103﴾
سپس فرستادگان خود و كسانى را كه گرويدند مى‏رهانيم زيرا بر ما فريضه است كه مؤمنان را نجات دهيم .
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاؤُوهُم بِالْبَيِّنَاتِ فَانتَقَمْنَا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ ﴿روم / 47﴾
و در حقيقت پيش از تو فرستادگانى به سوى قومشان گسيل داشتيم پس دلايل آشكار برايشان آوردند و از كسانى كه مرتكب جرم شدند انتقام گرفتيم و يارى‏كردن مؤمنان بر ما فرض است.

آنگاه مي‌گويم:
بر خلاف تصور شما، خداوند فرعونيان را نابود كرد،و فرعون زمان حضرت موسی را هم به سختي شكست داد و مغروق ساخت و قارون را در زمين فرو برد و همه قدرت او را دريافتند و گفتند: وَيْکَأَنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْکَافِرُونَ(قصص/ 82).
دربارۀ قوم موسی و مسألۀ هابيل و قابيل و جنگ احد لازم است توضيح دهم كه: اوّلا بني‌اسرائيل در ابتدا گوساله پرست نبودند كه شما نوشته‌ايد: « دوباره به گوساله پرستي روي آوردند» بلكه سامري آنان را فريب داد و به جزاي اعمالش هم رسيد(فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ. طه/97) و قوم موسی توبه كردند.
ثانياً: نه در قضيۀ هابيل و قابيل و نه در گوساله پرستي خطر از ميان رفتن دين در ميان نبود زيرا در مورد هابيل فقط يك نفر(كه پيامبر نبود) به قتل رسيده بود و در مورد قوم موسی پيامبر(موسی ـ ع) هنوز زنده بود و خداوند مي‌دانست كه او قوم خود را تنبيه مي‌كند و گوساله را ازبين مي‌برد و پس از آن نيز سالها پيروزمندانه به تبليغ دين مي‌پردازد و در اين راه موسی(ع) را ياري كرد؛ مسألۀ حضرت يوسف هم، چنين است.
در مورد جنگ اُحد اين سخن ماست كه به اثبات مي‌رسد نه سخن شما! : ما معتقدبم كه خداوند دين خود را حفظ مي‌كند و پيامبر(ص) و مؤمنان را ياري مي‌دهد؛ در جنگ احد، دو مسأله سبب شكست مسلمانان شد يكي اينكه گروهي از تيراندازان فرمان پيامبر(ص) را فراموش كردند و قبل از موعد از جايگاه خود فرود آمدند و ديگر اينكه گروهي از مسلمانان با مشاهدۀ پيروزيهاي قبلي اطمينان يافته بودند كه پيروز خواهند شد خداوند اينگونه به آنها آموخت كه فرجام فراموش كردن فرمان پيامبر(ص) و تكيه بر قدرت ظاهري خود،شكست است و اگر چنين نمي‌كرديد مانند جنگ بدر فرشتگان را به ياري شما مي‌فرستاديم. و بدين سان خداوند، مسلمين را متنبه ساخت و درواقع آنها را و دين خود را ياري داد.


دربارۀ كربلا مگر نه آن است كه ما و شما معتقديم كه در واقعۀ كربلا خون بر شمشير پيروز شده ؟ و مگر پس از اين واقعه يزيد با آن بيماري مهلك به هلاكت نرسيد؟ و مگر بعدها در قيام مختار و ديگران قاتلان اهل بيت به سزايشان نرسيدند ؟ پس باز هم خداوند دين خود را حفظ كرده و نجات بخشيده است.
اين توضيحات را بدان دليل مرقوم كردم كه شما معتقديد كه ابوبكر و عمر و عثمان(رضي الله عنهم)،پناه بر خدا،غاصب و كافر و مرتد بوده‌اند و آنگاه اين پرسش بزرگ پيش مي‌‌آيد كه:
با تو جه به آياتي كه نقل شد و با توجه به اين كه خداوند مي‌فرمايد: وَلَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً ﴿نساء/141﴾ خداوند هرگز بر [زيان] مؤمنان براى كافران راه [تسلطى] قرار نداده است. چرا كافران ـ بلافاصله پس از يزرگترين و آخرين پيامبر خدا ـ سالها بر مؤمنان تسلط يافتند و خداوند جانشين اصلي پيامبرش را در مقابل آنان ياري خامساً: نوشته‌ايد:« مگرهمين قوم نبودند كه اميرالمومنين را به خاطر منافع خود كنار گذاشتند در حالي كه مي‌دانستند كه او جانشين رسول اكرم است با اين وجود به مخالفت پرداختند و او را نپذيرفتند».
از شما مي‌پرسم اين قوم چه كساني بودند ؟ جز اين است كه آنان ياران سيّد عالم (ص) و پرورش يافتگان مكتب او بوده‌اند؟ آيا آنان نيستند كه خداوند در قرآن به نيكي از آنها ياد مي‌كند و مي‌فرمايد: مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ...(فتح/29) محمّد (ص) فرستادۀ خداست؛ و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى‏بينى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است...؟
آيا گروهي كه خداوند اينچنين آنان را مي‌ستايد چنان ظالم هستند كه بلافاصله از فرمان او و پيامبرش سرپيچي ‌مي‌كنند؟ نعوذ بالله از اين پندار باطل.

 

اگر بگوييد منظور خدا از اين آيه فقط حضرت علي و تعداد معدود ديگري است، آنگاه مي‌گويم: شما خود نوشته‌ايد كه حضرت علي در زمان سكوت توانست اين كارها را انجام دهد:...« تربیت شاگردانی مثل ابن عباس... تربیت و پرورش گروهی که ضمیری پاک و روحی آماده برای سیر و سلوک داشتند» مي‌گويم چگونه است كه حضرت علي در اين سالها توانسته اين همه شاگرد و گروهي با ضميري پاك و روحي آماده تربيت كند و پيامبر اكرم(ص) كه مربي بزرگ او بود، نتوانست يارانش را به خوبي تربيت كند و جامعه‌اي بسازد كه پذيراي حق باشد و آن را پايمال نكند؟ شگفتا باب مدينۀ علم اين همه در تربيت انسانها توانمند است و مدينۀ علم از تربيت ناتوان!!!
شگفتا بزرگترين مربي بشر و سرور انبيا(ص) بيست و سه سال رنج كشيد و خالصانه كوشش كرد اما فقط توانست تعداد انگشت‌شماري را تربيت كند!!!!
سادساً: نوشته‌ايد: بعد از وفات پيامبر(ص)« گروهی پرچم ارتداد را بلند کرده و عملاً باحکومت اسلامی در مدینه به مخالفت برخاستند.روشن است , قیام امام برای خلافت در چنین وضعی به صلاح اسلام و مسلمانان نبود». و مثلاً خواسته‌ايد سكوت امام را توجيه كنيد.
مي‌گويم: امام علي به خاطر اينكه آن گروه كه پرچم ارتداد را بلند كرده اند پيروز نشوند و تسلط نيابند از حق خود دفاع نكرد ولي پذيرفت كه گروه ديگري (كه آنها هم مرتد بودند) خلافت و حكومت بر مسلمانان را بر عهده بگيرند !!!! شما خلفاي ثلاثه را مرتد مي‌دانيد و بعد مي‌گوييد امام سكوت كرد تا مرتدان بر مسلمانان چيره نشوند!!! سؤال اين است: ياري دادن مرتدان در مقابل مرتدان چه معنايي دارد ؟؟؟!

 


ـ خرسندم كه در اين جمله اعتراف كرده‌ايد كه حكومت مدينه اسلامي ‌بوده است:« باحکومت اسلامی در مدینه به مخالفت برخاستند»!
در ادامه نوشته‌ايد كه حضرت علي(رض) در اين سالها « مشاور خوب و مورد اعتماد دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و حل مشکلاتی مهمی[كذا] که بر سر راه حکومت به وجود می آمد» بوده است!
مي‌پرسم: امام چرا مشاور خوب و مورد اعتماد مرتدان و خائنان و پايمال كنندگان حق مي‌شود ؟ در حالي كه خداوند مي‌فرمايد: َلاَ تَکُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًا (نساء/ 105) زنهار جانبدار خيانتكاران مباش.
ـ امامي كه طبق عقيدۀ شما و ما همواره با خق است و حق با اوست چرا اين بار با باطل همراه گشته و مشاور و معاون حكومت باطل شده ؟
لابد براي همان مصلحت موهوم! آيا حكومت باطل بر جامعۀ مسلمانان مصلحت است؟؟؟!


سابعاً: در پايان اين سخن را از آقاي خميني نقل كرده‌ايد:« بزرگترين گناه او(يزيد) اين بود كه اسلام را وارونه كرد بخاطر همين امام حسين نتوانست با او بيعت كند و اگر امير المومنين نيز جاي او بود همين كاري را مي كرد كه امام حسين انجام دادند».
عرض مي‌كنم: نتيجه مي‌گيريم كه اصل ولايت جزء اسلام نيست و انكار كردن و نپذيرفتن آن منتج به وارونه كردن اسلام نمي‌شود.

 

تتمه:

مي‌گوييد: چگونه؟

مي‌گويم:

ـ شما معتقديد ولايت از اصول اساسي و مسلم و مهم دين اسلام است.
ـ و معتقديد كه خلفا و اهل سنت از فرمان خدا و پيامبر(ص) سرپيچي كرده و اين اصل را نپذيرفته‌اند.

ـ آنها به جاي اينكه بگويند پيامبر(ص) علي(رض) را ولي و وصي خود ساخته مي‌گويند: هيچ نصي دال بر اين امر وجود ندارد و پيامبر(ص) امر تعيين خليفه را به مسلمين واگذاشته.

ـ بنابر اين خلفا يك اصل اساسي اسلام را «كه برابر با كل رسالت پيغمبر است» منكر شده و وارونه جلوه داده‌اند.

از طرفي امام علي آن را پذيرفته و قيام نكرده است!

اكنون ناگزيريد كه يكي از اين دو سخن را بپذيريد:

1. امام علي(رض) در مقابل وارونه كردن اسلام سكوت كرده ولي فرزندش قيام كرده است.
2. ولايت جزء اصول اسلام نيست و دليل سكوت امام اين بوده است.
گمان مي‌كنم همين حق‌جويان را كفايت مي‌كند.



 

 

 

 

 

 

 

 

دانلود آهنگ  منم سرگشته‌ی حيرانت ای دوست         با صدای حسین کشتگار بوشهری  

 دانلود آهنگ  منم سرگشته‌ی حيرانت ای دوست         با صدای حسین کشتگار بوشهری 

منم سرگشته‌ی حيرانت ای دوست           كنم يك باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز  شـوق وصـل كـويت           دهم سر بر سـر پيمانت اي دوست

دلــی دارم در آتــش خـــانه كــــرده            ميـــان شعـــله هـــا كـاشانه كـرده

دلـــی دارم كه از شــــوق وصـــالـت           وجـــودم را ز غـــم ويـــــرانه كــرده

مـــن آن آواره‌ی بشــكسـته حــالـم            ز هجـــرانت بـــتـــــا رو  بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا            پريشــان گشته شد يكبـــاره حـالم

سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده كردم            دعــــايي بهــــر آن دلـداده كـــــردم

زحسرت ساغر چشمانم‌ای دوست            لبـــانت یکســـره از بــــاده كــــردم

دلا تــا كـــی اسيـــر يـــاد يـــــــاری            ز هجــــر يــــار تـــا كــی داغـــداری

بگــو تـــاكــی ز شــوق روي ليـــلی            چـــو مجنـــون پـــريشــان روزگـاري

پـــريشـــانم پــريشـــان روزگــــــارم            مــن آن ســرگشته ي هجــر نگارم

كنــــون عمـــريست بـا اميد وصـلت            درون سينـــه آســـــايــش نــــدارم

ز هجـــرت روز و شـب فــريـــاد دارم            ز بيدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم

درون كوهــســـار سيـنـه ی خــــود            هـــزاران كشـــته چـون فـرهاد دارم

چـــــرا اي نــــازنيــنم بـــي وفـــايي           دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــايـی

چــــرا آشـفــته كــــردي روزگــــــارم           عـــزيــزم دارد اين دل هـــم خدايی

 دانلود

حجم فایل۵۳۹۱ کیلو بایت

اثبات تشیع از کتاب صحیح بخاری و مسلم

مذهب ما مذهب حضرت زهراست

دوستان خوبم پیشاپیش بزرگترین عید مسلمانان را به شما تیریک عرض می نمایم و از خداوند می خواهم شما را روز قیامت با امیر المومنین محشور نماید در باره مقاله زیر فوق العاده عجله ای نوشتم واگر کم و کاستی داشت پوزش می طلبم

 

بعد از همین جمعه منتظر انقلابی جدید در این وبلاگ باشید چون وقتم کاملا آزاد می شود "التماس دعا"

اين مقاله را كه هم اكنون مي نويسم در جواب آن آقايی كه مي گويد سني ها اسناد قوي تري نسبت به ما تشيع دارند حال من چند سوال دارم كه اگر كسي به اين پرسش هاي من پاسخي منطقي بدهد تشيع را رها مي كنم وسني مي شوم

یک سند از شیعه

مرحوم شيخ صدوق رحمت الله عليه در كتاب شريف كمال الدين و تمام النعمة ، مي‌نويسد :

سئل أبو محمد الحسن بن علي عليهما السلام وأنا عنده عن الخبر الذي روي عن آبائه عليهم السلام : " أن الأرض لا تخلو من حجة لله على خلقه إلي يوم القيامة وأن من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية " فقال عليه السلام : إن هذا حق كما أن النهار حق ، فقيل له : يا ابن رسول الله فمن الحجة والامام بعدك ؟ فقال ابني محمد ، هو الامام والحجة بعدي ، من مات ولم يعرفه مات ميتة جاهلية .

از امام حسن عسكري عليه السلام سؤال شد (در حالي كه من آن جا بودم ) در بارۀ  اين روايت كه از پدرانش نقل شده بود : « زمين هيچ‌گاه از حجت خدا بر خلق ، تا روز قيامت خالي نخواهد بود و اگر كسي بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است » امام حسن عسكري عليه السلام فرمود : اين سخن حقي است ؛ همان طور كه روز حق است . از ايشان سؤال شد : اي فرزند رسول خدا ! امام و حجت بعد از شما كيست ؟ فرمود : فرزندم محمد ، او امام و حجت بعد از من است . هر كس بميرد و او را نشناسد ، به مرگ جاهليت مرده است .

كمال الدين وتمام النعمة - الشيخ الصدوق - ص 409 – 410 و كفاية الأثر - الخزاز القمي - ص 296  و وسائل الشيعة (آل البيت) - الحر العاملي - ج 16 - ص 246 و مستدرك الوسائل - الميرزا النوري - ج 18 - ص 187 و ...

 وهمچنين همين حديث كه از پيغمبر اكرم نقل شده در كتب اهل سنت به صورتهاي مختلف آمده كه بيان مي شود

از كتاب‌هاي اهل سنت :

۱-مَنْ مات وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية .

هر كس بميرد و بر گردن او بيعت با امامي نباشد ، به مرگ جاهلي مرده است .

صحيح مسلم ، مسلم النيسابوري ، ج3 ، ص1478و  السنن الكبرى ، البيهقي ، ج8 ، ص156 و مجمع الزوائد ، ج5 ،‌ ص218 و مشكاة المصابيح ، ج2 ، ص1088و  سلسلة الأحاديث الصحيحة ، ج2 ، ص715 .

۲-مَنْ مات بغير إمام مات ميتة جاهلية.

هر كس بدون امام بميرد ، به مرگ جاهلي  مرده است .

مسند احمد ، احمد بن حنبل ، ج4 ، ص96 و مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ، ج5 ،‌ ص218 و مسند الطيالسي ، الطيالسي ، ص295 و الإحسان بترتيب صحيح ابن حبان ج7 ، ص49 و حلية الأولياء  ، ج 3 ،‌ ص22  .

۳-مَنْ مات وليستْ عليه طاعة مات ميتة جاهلية .

هر كس بميرد و اطاعت از امامي بر گردن او واجب نباشد ، به مرگ جاهلي مرده است .

مجمع الزوائد، الهيثمي ، ج5 ، ص224 و كتاب السنة ، ج2 ،‌ ص489 .

 الباني بعد از نقل حديث مي‌گويد :

 إسناده حسن، ورجاله ثقات .

۴-مَنْ مات وليس عليه إمام جماعة فإن موتته موتة جاهلية .

هر كس بميرد و امام جماعتي نداشته باشد ، مرگ او مرگ جاهلي است .

المستدرك على الصحيحين ، ج1 ، ص150

حاكم نيشابوري بعد از نقل حديث مي‌گويد : هذا حديث صحيح على شرط الشيخين. و ذهبي نيز آن را تأييد كرده است ، ج1 ، ص204 .

۵-من مات ليس عليه إمام فميتته جاهلية .

هر كس بميرد و امام نداشته باشد ، به مرگ جاهلي مرده است .

المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 10 ،‌ ص298و  المعجم الأوسط ،‌ ج2 ، ص317 و ج4 ، ص232 و  مسند أبي يعلى، ج6 ، ص251 و كتاب السنة ، ابن أبي عاصم ، ج2 ،‌ص489 و  مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج5 ، ص224-225.

اهل سنت از طرفي اين روايات را نقل و صحت آن را تأييد كرده‌اند و از طرف ديگر عملاً هيچ امامي ندارند كه همگي بالإتفاق از او تبعيت كنند . و اين پارادوكسي است كه از حل آن عاجز مانده‌اند .

اگر هيچ روايت ديگري براي بطلان مذهب اهل سنت وجود نداشته باشد ، همين يك روايت كفايت مي‌كند .

حال سوال ما اين است وظيفه ما در قبال جانشين رسول خدا چيست جز تبعيت كردن از وي وبا او دست بيعت دادند .(حالاهرکسی که می خواهد باشد)

حضرت زهرا نه تنها با آن دو بيعت نكرد بلكه از آن دو نا راضي بود و تا هنگامي كه از دنيا رفت با آن دو (عمر وابوبكر )صحبت نكرد

 «فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْر، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ».

 صحيح البخارى: 4/42، ح 3093، كتاب فرض الخمس، ب 1 ـ باب فَرْضِ الْخُمُسِ .

 و نيز در روايت ديگري بخاري نقل مي‌كند :

 فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِي بَكْر فِي ذَلِكَ - قَالَ - فَهَجَرَتْهُ فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ .

 صحيح البخارى: 5/82، (ص 802 ح 4240) كتاب المغازى،  ب 38 ـ باب غَزْوَةُ خَيْبَرَ.

 صحيح مسلم: ج 5، ص 154، ح 4471، كتاب الجهاد والسير (المغازى )، ب 16 ـ باب قَوْلِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم، ج لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا فَهُوَ صَدَقَةٌ.

 و در روايت سوم مي‌نويسد :

 فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَةُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى مَاتَتْ .

 صحيح البخارى، ج 8، ص 3، ح 6726، كتاب الفرائض، ب 3 ـ باب قَوْلِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم  لاَ نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ .

 حال به من بگوييد اگر حضرت زهرا با ابوبكر بيعت نكرد پس بايستي به مرگ جاهليت مرده باشد  آيا كسي كه به مرگ جاهلي بميرد وارد بهشت مي شود ؟

 جواب:

- قال رسول الله صلي الله عليه وسلم: فاطمه سيده نساء اهل الجنه:«حضرت زهرا سلام الله عليها سرور زنان اهل بهشت است.»

( المستدرك حاكم نيشابوري ج3 ص153) (مسند احمد حنبل حديث شماره 18153-18154)
(صحيح مسلم با روايت المسور حديث شماره 4482 الي 4485)

آيا كسي كه به مرگ جاهلي مرده است سرور زنان اهل بهشت مي شود؟ (امان از اين تهمت هاي ناروا )

وسوال مهمتر اينجاست كه:

خليفه وجانشين رسول خدا چه كسي بوده است كه حضرت زهرا با وي بيعت كرده است تا به مرگ جاهلي نميرد؟

 اگر بگوئيد با ابوبكر بيعت كرده است پاسخ شما خير است چون همانگونه  كه بزرگترين كتاب اهل تسنن مي گويد حضرت زهرا در حالي از دنيا رفت كه نه تنها با ابوبكر بيعت نكرد بلكه از او ناراضي بود واز اين دنيا رفت و با او صحبت نكرد تا پيامبر را ملاقات كند

حال مهمترين سوال اينكه حضرت زهرا با چه كسي بيعت كرده ؟

به غير از مولا امير المومنين

پس ما راهي را مي رويم كه حضرت زهرا رفته است

اين معني تشيع و پيرو بودن است

شما را قسم مي دهم به آن كسي كه مي پرستيد تعصب را كنار گذاشته و به مطالب گفته شده کمی فكركنيد

كساني كه دنبال حق وحقيقت هستند خداوند هم راه را به آنها نشان مي دهد و قضيه مثل روز روشن است كه حق با تشيع است ولي نمي دانم چرا بعضي ها نمي خواهند قبول كنند

 البته بایستی بگویم فقط کمی مطلب را باز کردم وفقط بخاطر اینکه تفرقه بین مسلمین ایجاد نشه وهمچنین کسانی که فکر می کنند مذهب شیعه حق نیست همین الان تکلیف خود را بدانند

 قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقين

 برای آن دسته از عزیزانی که می خواهند بیشتر با حقایق مذهب تشیع آشنا شوند بر لینک های زیر کلیک نمایند

تمامي سند هاي حديث غدير از ديدگاه (تاریخ نگاران و محدثان ومفسرین)اهل تسنن

کلیه سندهای اهل تسنن پیرامون آیه ابلاغ 

کلیه سند های اهل تسنن پیرامون آیه اکمال 

مناشده امیر المومنین در روز شورا

ام کلثوم همسر عمر