سؤال: آيا همان طور كه ابن تيميه مى گويد جنگهاى على(عليه السلام) به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) نبوده است؟!!


جواب: او مى گويد:
جنگ على(رضي الله عنه) در جمل و صفّين به فرمان پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) نبوده بلكه بر پايه رأى و نظر خودش بوده است(1).
جواب: ما انگيزه او را مى دانيم، انگيزه او تحريف حقّ و فريب مردم است; زيرا عقيده اهل سنّت در باب رأى و اجتهاد آن است كه هر مجتهدى چه ديدگاهش موافق با حكم خدا باشد و چه مخالف، ثواب مى برد ، لكن كسى كه ديدگاهش موافق با واقع باشد دو ثواب، و كسى كه ديدگاهش بر خلاف واقع باشد يك ثواب مى برد .
و او با توجّه به اين عقيده و نظريّه، آن جنگ خونين را محصول رأى و اجتهاد مى شمارد تا بدين وسيله القاء كند كه امير مؤمنان(عليه السلام) اوّلاً : طبق راى و اجتهادش جنگيده است. و ثانياً : در رأى و اجتهاد با آنان مساوى است; زيرا هر دو مجتهد بوده و به رأى خود عمل كرده اند، پس هر دو حقّند و اجر و ثواب دارند . غافل از اينكه قلم حقّ ، هرگز مردم را به حال خود رها نمى سازد، بلكه پرده از روى حقيقت برداشته به آنها اعلام مى كند كه اجتهاد آنها ـ به فرض صحّت خوابهاى آشفته آنان ـ اجتهاد در برابر پرتو درخشان نصّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)است. متحيّرم كه چگونه چنين مسأله اى مى تواند براى كسى نامعلوم باشد؟! و يا چگونه مى توان با وجود گفتار مشهور پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)خطاب به همسرانش تجاهل كرد (خود را جاهل وانمود كرد)؟! آنجا كه مى فرمايد : «
أيّتكنَّ صاحبة الجمل الأدبب ـ وهو كثير الشعر ـ تخرج فتنبحها كلاب الحوأب ، يُقتل حولها قتلى كثير ، وتنجو بعد ما كادت تُقتل ؟!»(2)[  كدام يك از شما صاحب شتر پرمو بوده خروج خواهد كرد و سگان حوأب به سوى او هجوم آورده برايش پارس خواهند نمود و در پيرامون او انسانهاى بسيارى كشته شده و خودش نيز ناگهان هنگامى كه در يك قدمى مرگ قرار مى گيرد نجات مى يابد ؟!] .
و نيز خطاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عايشه: «
يا حميراء! كأ نِّي بكِ تنبحكِ كلاب الحوأب ، تقاتلين عليّاً وأنتِ له ظالمة !»(3)[  اى  عايشه! گويا مى بينم كه سگ هاى حوأب براى تو پارس مى كنند و تو با على ظالمانه به نبرد برخاسته اى ] .
و يا فرمايش پيامبر(صلى الله عليه وآله) : «
سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً ، على الله جهادهم فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه ، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه ، ليس وراء ذلك شيء» [به زودى پس از من گروهى با على مى جنگند، در اين هنگام به خاطر خدا بايد با آنان جنگيد، و اگر كسى با دست نتواند او را يارى كند بايد با زبان، و اگر با زبان نتواند پس با قلب خود، و بالاتر از آن چيزى نيست] .
اين روايت را طبرانى(4) نقل كرده و در «مجمع الزوائد» و «كنز العمّال» نيز آمده است .
طبرى و ديگران نقل كرده اند(5): هنگامى كه عايشه(رضي الله عنه) در راه، پارس سگ ها را شنيد، پرسيد: اينجا كجاست؟ گفتند : حوأب . گفت : «
إنّا لله وإنّا إليه راجعون ، إنّي لَهِيَه ! قد سمعتُ رسول الله(صلى الله عليه وآله)يقول وعنده نساؤه : «ليت شعري أيّتكنَّ تنبحها كلاب الحوأب ؟» [«ما از آن خداييم وبه سوى او باز مى گرديم» همانا آن زن من هستم; زيرا از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)خطاب به همسرانش شنيدم كه مى فرمود : اى كاش مى دانستم كه سگهاى حوأب به سوى كدام يك از شما پارس مى كنند؟] . در اين هنگام عايشه خواست باز گردد، امّا عبدالله بن زبير با تكذيب فردى كه گفته بود اينجا حوأب است، عايشه را از بازگشت منصرف كرد و او نيز به راه خود ادامه داد .
امينى مى گويد : (
وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُم مَّايَتَّقُونَ)(6) [چنان نبود كه خداوند قومى را، پس از آن كه آنها را هدايت كرد (و ايمان آوردند) گمراه (و مجازات) كند; مگر آنكه امورى را كه بايد از آن بپرهيزند، براى آنان بيان نمايد ]. (لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَة وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَة وَإِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ)(7) [تا آنها كه هلاك (و گمراه) مى شوند، از روى اتمام حجّت باشد; و آنها كه زنده مى شوند (و هدايت مى يابند)، از روى دليل روشن باشد ; و خداوند شنوا و داناست] . (وَكَانَ الاِْنسَانُ أَكْثَرَ شَىْء جَدَلا)(8) [ولى انسان بيش از هر چيز، به مجادله مى پردازد] . (بَلِ ا لاِْنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ)(9) [بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، * هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد] .
و در روايتى صحيحه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه به زبير فرمودند: «إنَّك تقاتل عليّاً وأنت ظالم له» [تو از روى ستم با على جنگ خواهى كرد] .
به همين جهت در روز جنگ جمل امير مؤمنان(عليه السلام) در برابر زبير به اين حديث احتجاج كرده فرمود : «
أتذكر لمّا قال لك رسول الله(صلى الله عليه وآله) : إنَّك تقاتلني وأنت ظالم لي ؟» [ آيا فرمايش پيامبر خدا را آنگاه كه خطاب به تو فرمود : اى زبير! تو با من ظالمانه جنگ خواهى كرد به ياد دارى؟] . زبير پاسخ داد : بار خدايا آرى .
اين روايت را حاكم با تأييد صحّت آن در «مستدرك» ، و طبرى در تاريخ خود نقل كرده اند(10) .
و اين است سخنان اصحاب كه در لا به لاى صفحات كتاب ها و معاجم يافت مى شود . اينها همه نشان مى دهد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) اصحاب خود را براى يارى امير مؤمنان(عليه السلام)در اين جنگهايى كه پيش خواهد آمد تشويق كرده، و آنها را براى نبرد در كنار آن حضرت فرا خوانده است، و براى مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين به اعيان و بزرگان اصحاب فرمان داده است ; مانند :
1 ـ ابو ايوّب انصارى، آن صحابى عظيم الشأن(11) .
2 ـ ابو يقظان عمّار بن ياسر; كه مى گويد : «
أمرني رسول الله(صلى الله عليه وآله) بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين»(12) [پيامبر به من دستور داد كه با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگم] .
و امّا اينكه جنگ امير مؤمنان(عليه السلام) به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده ، نه اينكه اجتهاد و رأى شخصى باشد، روايات زير حقيقت را روشن مى كند :
1 ـ عمّار ياسر در سخنى خطاب به ابو موسى اشعرى مى گويد : «
أما إنّي أشهد أنَّ رسول الله(صلى الله عليه وآله)أمر عليّاً بقتال الناكثين ، وسمّى لي فيهم من سمّى ، وأمره بقتال القاسطين ، وإن شئت لاُقيمنَّ لك شهوداً يشهدون أنَّ رسول الله(صلى الله عليه وآله)إنَّما نهاكَ وحدك وحذّرك من الدخول في الفتنة»(13) [من با تمام وجود شهادت مى دهم كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) خود دستور نبرد با ناكثين را براى على صادر كرد و نام برخى از آنها را براى من معيّن نمود، و نيز به جنگ با قاسطين فرمان داد، و اگر بخواهى من شاهدانى را حاضر مى كنم كه همگى شهادت بدهند كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) شخص تو را نهى كرده و از وارد شدن در فتنه بر حذر داشته است] .
2 ـ عبد الله بن مسعود مى گويد : «
أمر رسول الله(صلى الله عليه وآله) عليّاً بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين»(14)[ پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)على(عليه السلام) را مأمور ساخت كه با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگد] .
3 ـ ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(15) مى گويد : اين كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) قطعى است: «تقاتل بعدي الناكثين والقاسطين والمارقين» [تو پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين نبرد خواهى كرد ] .(16)

 

 

1 ـ منهاج السنّة 2 : 231 .

2ـ اين حديث را اين افراد نقل كرده اند: بزّار، و ابونعيم، و ابن أبي شيبه [15/265 ، ح 19631]; ماوردى در الأعلام : 82 [أعلام النبوّه/136] ; زمخشرى در الفائق 1 : 190 [1/408]; ابن اثير در النهاية 2 : 10 [2/96]; فيروزآبادى در قاموس 1 : 65 [ص 106]; كنجى در الكفاية : 71 [ص 171 ، باب 37] ; قسطلانى در المواهب الدنيّة 2 : 195 [3/566]; و سيوطى در جمع الجوامع آن گونه كه در كنز العمّال 6 : 83 [11/333 ، ح 31667] آمده است .
3 ـ العقد الفريد 2 : 283 [4/135] .
4 ـ المعجم الكبير [1/321 ، ح 955]; مجمع الزوائد 9 : 134; كنز العمّال 6 : 155; 7 : 305 [11/613 ، ح 32971 ; و 15/102 ، ح 40266] .
5 ـ تاريخ طبرى 5 : 178 [4/469 ، حوادث سال 36 ه]; تاريخ أبي الفداء 1 : 173 .
6 ـ توبه : 115 .
7 ـ أنفال : 42 .

8 ـ كهف : 54 .

9 ـ قيامت : 14 ـ 15 .
10ـ المستدرك على الصحيحين 3 : 366 [3/413 ، ح 5574 و 5575]; تاريخ الاُمم والملوك 5 : 200 و 204 [4/502 ، 509 ، حوادث سال 36 ه] ; و . . . .4 ـ ر.ك: تاريخ ابن عساكر 5 : 41; تاريخ ابن كثير 7 : 306 [7/339 ، حوادث سال 37 ه]; كنز العمّال 6 : 88 [11/352 ، ح 31720].
11ـ  مراجعه شود:  تاريخ ابن كثير 7 : 305 [7/339 ، حوادث سال 37 ه].

12 ـ مراجعه شود:  شرح نهج البلاغة 3 : 293 [14/15 ، نامه 1] .
13ـ طبرانى [در المعجم الكبير 10/91 ، ح 10054] ، و حاكم در «اربعين» با دو سند آن را نقل كرده اند .
14 ـ شرح نهج البلاغة 3 : 245 [13/183 ، خطبه 283] .
15ـ شفیعی شاهرودی،  گزيده اى جامع از الغدير، ص 314.